6-7: مسیر مدیریت دیجیتال مارکتینگ (حمیدرضا سلیمانی - مدیر مارکتینگ صباویژن)

۶ اردیبهشت ۱۴۰۱ مدت: 01:47:49 قسمت 125 با رادیو رشدینو منبع اصلی ←

6-7: مسیر مدیریت دیجیتال مارکتینگ (حمیدرضا سلیمانی - مدیر مارکتینگ صباویژن)

00:00 / 01:47:49
📝 ترنسکریپت کامل

متن کامل گفتگو

سلام علیکوم. من امیرحسین ساعدالاسلامی هستم. اینجا رادیو رشدینو، فصل ششم، قسمت هفتم. به نام خدا سلام. من سیدحامد موسوی هستم و قسمت صدوبیستم رادیو رشدینو رو در خدمتتون هستیم. این برنامه داره در فروردین سی‌ام فروردین ماه ۱۴۰۱ ضبط میشه. اولین قسمت این‌ورِ سال‌مونه. این‌قدر درگیر ابتدای سال بودیم که دیگه نتونستیم که ضبط بکنیم. خیلی خوشبخت و خوشحالیم در خدمت شما هستیم. رادیو رشدینو در مورد رشد فردی و رشد کسب‌وکارها صحبت می‌کنه. امیدوارم اگر واسه اولین‌باره که دارین ما رو می‌شنوید، پرقدرت گوش بدین و لذت ببرین ازش. این قسمت ما می‌خوایم کلی اخبار جذب سرمایه‌ استارتاپی رو بگیم. از اون‌ور می‌خوایم در مورد تریز صحبت کنن آقای موسوی و در انتهای برنامه با یک مهمان فوق‌العاده داستانِ زندگی‌شو بررسی می‌کنیم و اینکه چی شد که به اینجا رسید. با آقای حمیدرضا سلیمانی عزیز مدیر بازاریابی ساوویژن هم در انتهای برنامه مصاحبه می‌کنیم. بریم بیایم اخبار رو در خدمت شما هستیم. خوب تو قسمت اخبار، اخبار جدید کسب‌وکاری رو می‌گیم امیدوارم به دردتون بخوره و ازش حالشو ببرید. اولین خبری که می‌خوام بهتون بدم اینه که شرکت آسان‌بار گفته شده که رشد ۲۵ برابری داشته و از مجموعه‌ی بوتان جذب سرمایه کرده. عددی که جذب سرمایه شده مشخص نمی‌باشد یا حداقل ما نمی‌دونیم یا اینکه به ما نمی‌گن. نمی‌دونم معمولا نمی‌گن دیگه. آره. کاری بدی می‌کنن نمی‌گن، ولی خب آسان‌بار سال ۱۳۹۵ شروع به کار کرد و در بازار بارهای بین‌شهری و در مقیاس ماشین‌های سنگین‌تر از خاور حدوداً ۵۰۰ هزار تا راننده وجود داره و سالانه حدود ۳۵ میلیون محموله‌ی باری جابه‌جا می‌شه که میانگین کرایه هر محموله‌ی ماشین‌های سنگین ۶ میلیون تومنه. بنابراین اندازه‌ی این بازار ۲۱۰ هزار میلیارد تومنه. یه بازار بزرگی آره بازار بزرگی و خیلی خفنیه. آسان‌بار تونسته تو این حوزه هم وانت‌بار، هم خاور، هم چیزای دیگه یک سهمِ بازارِ خوبی رو به دست بیاره. ان‌شالله اگر دیتای بیشتری به ما منتقل کردن ما هم اون رو برای شما می‌خوانیم. خبر دومی که می‌خوام خدمتتون عرض بکنم هم یک جذب سرمایه دیگه‌ست که اگر که درست یادم باشه یک مجموعه هست به نام یو آی دی. مجموعه‌ی یو آی دی ۱۳ میلیارد تومان از مجموعه‌ی پیش‌گام نوآفرین و اسمارت‌آپ جذب سرمایه کرده. بعد در اصل یو آی دی سرویسِ احراز هویتِ دیجیتاله که در اسفند ۱۴۰۰ تونست ۱۳ میلیارد تومان از ۳ تا صندوق جذب سرمایه بکنه، تلاش می‌کنه با ارائه‌ی راهکارِ احرازِ هویت دیجیتال تمامی فرایندهای احراز هویت سنتی رو که نیاز به حضور فیزیکی داشتن رو حذف بکنه. یو آی دی افراد رو قادر می‌سازد تا بدون نیاز به حضور فیزیکی برای دریافت خدماتی نظیر احراز هویت مثل مثلاً کد بورسی و چیزای دیگه به شما کمک بکنه. مدیونید فکر کنید از رو داریم می‌خونیم. نه از رو می‌خونیم که دقیق بخونیم. خب، نه خب اینا خیلی سازمان‌های حساس‌ان روی این چیزا. بله. خبر سومی که می‌خوام خدمتتون بگم اینه که در اصل خبرگزاری هاسلر اومد یک توییتی رو زد و توییت خیلی جالب بود. توییتِ می‌گفتش که شرکت معظم گلس‌دور ۷ هفته‌ی پیش یه گزارشی رو منتشر کرد از شرکت‌هایی که بیشترین میزانِ حقوق رو به اینترن‌ها یا کارآموزاشون می‌دن و بیشترین کسی که حقوق می‌ده به کارآموزاش تو این مجموعه‌ شرکتِ روبلاکسه‌. شاید به بازی روبلاکس بشناسینش، هم پُرارزش‌ترین شرکت، کمپانیِ بازی‌سازیه تو دنیا هم اینکه ماهیانه ۱۰ هزار دلار تقریباً به کارآموزاش میده. نوشته بود حسودین اگر نیستین، نه واقعاً هم حسودین. یا واقعاً حسادت نمی‌خوایم بکنیم به اینکه با اونجا کار می‌کنین یا نه. و خبر آخری که می‌خوام خدمتتون بگم در مورد رشدِ درآمدی بسیار اعجاب‌انگیزِ اپلیکیشن کپ‌کاتِ که برای مجموعه‌ی تیک‌تاکه. اینو داشته باشین بریم بیایم، تو نکات اینا در خدمت شما هستیم. خوب تو قسمت نکات اینا، نکات تحلیلی کسب‌وکار رو می‌گیم امیدوارم به دردتون بخوره ازش لذت ببرید. خبری که خدمتتون گفتم تو قسمت اخبار این بود که مجموعه‌ی تیک‌تاک، یا همون شرکت بالاسری تیک‌تاک که بایت‌دنس اسمش هست یه اپلیکیشن داره به نام کپ‌کات. کپ‌کات اپلیکیشنِ ویدئو ادیتورِ که ماهِ گذشته تو نسخه‌ی آی او اس‌ش ۷ میلیون نصب گرفته و تو نسخه‌ی اندروید‌ش ۲۳ میلیون و جالبه بهتون بگم از درآمدِ این اپلیکیشن که خیلی اعجاب‌انگیز بوده که درآمدِ این اپلیکیشن سال ۲۰۲۰ ۴۳۰ میلیون دلار بوده و درآمدِ سال ۲۰۲۱ ۳۱ درصد افزایش پیدا کرده و ۵۶۳ میلیون دلار درآمد داشته و تیک‌تاک داره جایِ پایِ خودشو صفر یعنی مجموعه‌ی بایت‌دنس داره جایِ پایِ خودشو صفر می‌کنه برای اینکه بتونه سهمِ بازارشو تو این حوزه گسترش بده. خیلی جذاب بود این. اگر بخوایم از لحاظ تحلیلی به این موضوع نگاه بکنیم این‌شکلی می‌شه که اگر در نظر بگیریم محتواهای ویدئویی همه تو یک کاسه قرار داشته باشن، عملاً تیک‌تاک شبکه‌ی اجتماعیِ ویدئوهای سرگرمی، به اضافه‌ی موسیقی. کپ‌کات هم ابزارِ حرفه‌ای‌تری، تدوینِ ویدئوئی، و خیلی خوبه که تو این آدما وقتی می‌خوان کار کنن بیان تو یک حوزه این اتفاق رو رقم بزنن و مخاطبین رو وقتی شما می‌شناسی و می‌تونی بهش بفروشی محصول و خدمتت رو، به اون تو همون حوزه بتونی یه محصول دیگه بفروشی خیلی محتمل‌تره تا اینکه بری یه سری مشتری‌های جدیدی پیدا کنی. اینم از این. نکات اینای بعدی که می‌خواستم خدمتتون عرض بکنم آمارِ جالبی بود که تو حوزه‌ی سئو منتشر شده بود که مجموعه‌ی تریبون این رو اعلام کرد. توی این گزارش گفته شده که ۴۶۲ نفر از فعالان حوزه‌ی سئو به پرسش‌نامه‌ها پاسخ دادن. وضعیت درآمدشون تو حوزه‌ی سئو تو ایران چقدر بوده؟ حدوداً ۱۰ درصد گفتن بیشتر از ۲۵ میلیون تومان درآمد دارن ماهانه. ۸/۹ درصد گفتن بین ۱۵ تا ۲۵ میلیون تومان، ۲۷ درصد گفتن بین ۷ تا ۱۵ میلیون تومان، ۳۶ درصد گفتن بین ۳ تا ۷ میلیون تومان و ۱۸ درصد هم گفتن کمتر از ۳ میلیون تومان. بیشترین میزان واسه آدمایی بوده که بین ۳ تا ۷ میلیون تومان می‌گیرن. گفته که سئو چه سهمی از بودجه مارکتینگ شما داره؟ بین ۰ تا ۲۰ درصد، ۵۸ درصد شرکت‌کنندگان گفتن، بین ۲۰ تا ۴۰ درصد ۱۸ درصد، بین ۴۰ تا ۶۰ درصدِ بودجه رو ۱۶ درصد از شرکت‌کنندگان و ۶۰ تا ۸۰ درصدِ کل بودجه رو ۷ درصد. یعنی معمولاً ۰ تا ۲۰ درصد بودجه مارکتینگ صرفِ سئو می‌شه تو سازمانا. بیشتر کارفرمایان ایرانی از پروژه‌های سئو‌شون انتظارِ فروش دارن، جالبه بهتون بگم ۳۲ درصد آدما می‌خوان که فروش‌شون رو افزایش بدن از طریق سئو. و رتبه‌ی بعدی همه چیز می‌خوان، شامل بهبود رتبه‌ی کلمه‌کلیدی، افزایش ترافیک، لینک‌های بیشتر داغون‌ترین کارفرما آره. و رتبه‌ی بعدی هم ۲۷ درصد که گفتن می‌خوان رتبه‌شون بهتر بشه. پیامِ متخصصانِ سئو به کارفرماها اینه که توروخدا جونِ مادرتون صبر کنید. ۶۸ درصد گفتن کارفرمامون صبر نمی‌کنن. ۱۴ درصد گفتن تمرکز رو برخی کلماتِ کلیدی علی‌رغمِ اثربخشی کم اونا کمک نمی‌کنه بهتون. ۱۲ درصد گفتن اصرار به انجامِ فعالیت‌های سئو مشابه رقیب خوب نیست و ۹ درصد هم گفتن که انتظارِ رتبه گرفتن همه‌ی صفحاتِ سایتِ کاری عبثیه. هزینه‌برترین فعالیت‌ها تو سئو کدومه؟ سئو ۱/۱۰ بیشتر گفتن محتوا، ۲/۸ گفتن مواردِ فنی، ۲/۴ گفتن رپورتاژ، ۲ گفتن بک‌لینک، ۲/۲ دهم گفتن سوشیال سیگنال، یا همون لینک گرفتن از سوشیال، ۲ گفتن تبلیغاتِ کلیکی و کمترین‌هم گفتن خرید ابزارهای سئو که خارج از ایران ابزار سئو یه بازارِ بزرگی داره، آدما خیلی بیشتر استفاده می‌کنن. زمان‌برترین فعالیت‌ها تو سئو کدومه؟ سئو ۸/۱۰ گفتن سئویِ داخلی، ۳/۵ گفتن تحقیقاتِ کلمه‌ی کلیدی، بقیه‌اش‌ام نمی‌گن. مهم‌ترین معیارِ ارزیابی عملکرد در سئو، ۳۰ درصد گفتن بفهمیم که آقا رتبه‌ی کلمه کلیدیمون بهتر شده. خیلی خوبه که این اتفاق افتاده. قبلاً اینجوری بود با الکسا می‌فهمیدن سئو‌شون بهتر شده. بعد ۱۶ درصد هم گفتن بهبودِ نرخِ تبدیل‌هایِ سایت. ۱۲ درصد گفتن افزایشِ ترافیک. اصلی‌ترین چالش‌هایِ متخصصان سئو در سال ۱۴۰۰، من سه تایِ اولی رو می‌خونم. ناآگاهی کارفرماها از روندِ یک پروژه سئو، عدمِ تعیینِ تیم‌هایِ تخصصی در شرکت‌ها و عدمِ هماهنگیِ متناسب با تیمِ فنی، تیم‌های فنی معمولاً یه جای دیگه‌اند. خب گزارش گزارشِ جالبیه می‌تونید بقیه‌اش‌رو از تریبون دنبال بکنید. اینجایِ برنامه من محتوایِ نکات اینا

سلام، وقتتون بخیر. امیرحسین‌جا، من گفتم برای سال جدید یه ذره تغییر رویکرد بدم. من خب نزدیک به ۳۰ قسمت اه در حوزه‌ی، تو بخش نکات اینو، اه عرضم به حضورتون که اومدم یک سخنران یا یک سخنرانی تد رو معرفی کردم به دوستان و حسم اینه که دیگه بیشتر از این بریم جلو یه مقدار لوس خواهد بود. یعنی دیگه دوستانی که واقعاً علاقه‌مند شدن من تمام تلاشم این بود که یه مقدار با تد آشنا بشن دوستان، علاقه‌مند بشن. رفتم سلکت کردم، بهترین‌ها رو آوردم که بچه‌ها به‌روز باشن، حداقل آدم‌های حسابی دنیا رو بریم ببینیم چی دارن میگن و بتونیم هم الگوگیری بکنیم هم یاد بگیریم ازشون. امسال یه برنامه‌ای دارم من. خب اه مخاطب اصلی رادیو رشدینو، بچه‌هایی هستن که یه جورایی هم یا کارآفرینن، یا توی اکوسیستم‌های کارآفرینی دارن کار می‌کنن، یا آدم‌های به‌روزی‌ان تو حوزه‌ی مثلاً عرضم کسب‌وکارهای حوزه‌ی دیجیتال دارن کار می‌کنن. یکی از نکات خیلی مهمی که تو این حوزه نیازه که واقعاً تو آدما پرورش پیدا بشه، یه مفهومی به نام ام پی دی (New Product Development)، توسعه محصول جدید. این داستان توسعه محصول جدید حالا می‌تونه یک به قول معروف عرضم به حضورتون، اضافه شدن فیچر به محصولات فعلی‌مون باشه یا نه من می‌خوام کارآفرینی بکنم و دنبال اینم که یک ایده‌ی جدید داشته باشم، یه حرکت جدید بزنم. امیرحسین خیلیا به من زنگ می‌زنن. فلانی همین دیشب مثلاً یکی از بچه‌ها به من زنگ زد؛ فلانی تو حوزه‌ی فینتک ایده‌ی آموزشی خوب داری؟ مثلاً جدید ما می‌خوایم بزنیم. یکی دیگه زنگ زد، می‌گفت مثلاً چیکار بکنیم؟ بچه‌ها مثلاً برای بحث متاورسی، مثلاً تو وی‌آر چه ایده‌ای داری جدید؟ گفتم آقا من اصلاً تخصصم اینه، گفت نه تو ایده ایده خوب میزنی، خلاقی مثلاً. من این رو یه جورایی یک به قول معروف تلنگری برای من بود که بیام تو بخش نکات اینو روی یه متدی مانور بدم که حالا اول رادیو هم گفتی به نام متد تریز. که این متد تریز ۴۰ تا تکنیک و ۴۰ تا رویکرد، ۴۰ تا اپروچ برای خلاق‌تر شدن در راستای تولید یک محصول جدید. من قبلاً یه بار در مورد تکنیک اسکمپر و مدل داوینچی و اینا صحبت کردم که چه جوری خلاقیتمونو تقویت بکنیم. مدل تریز مستقیم میره سراغ تولید محصول جدید. اه، امروز رو وارد تکنیک‌ها نمی‌شم، می‌خوام یه مقدمه‌ای در مورد اون آدم اعجوبه‌ای که این تکنیک رو آورده و اختراع کرده و معرفی کرده به دنیا صحبت بکنم و به امید خدا ۱۰ تا از این ۴۰ تا تکنیک رو سلکت کردم، انتخاب کردم برای اینکه تو هر قسمتی که میام به شرط حیات و اینکه شما ما رو راه بدید، من بگم تو قسمت‌های بعدی. اگه دیدین بازخوردا خوبه و دوستان علاقه‌دارن باز ۱۰ تای بعدی، یعنی ۱۰ تا ۱۰ تا تیز می‌کنم. حالا اینکه تو هر قسمت دو تا بگم یا یه دونه بگم، اجازه بدید تا دفعه‌ی بعد من یه بررسی بکنم، با چند نفر چک بکنم و بعد انشالله شروع بکنیم تو بخش نکات اینو در سال ۱۴۰۱ ما با تریز مهمون گوش‌های شما هستیم. بریم یه خلاصه‌ی چهار پنج دقیقه در مورد این آدمی که این بحث رو معرفی کرده بگم؛ همیشه جذاب‌ترش کنه براتون بخواید دنبال بکنید. ببین کسی که پدر علم تریز هستش، یه آقایی‌ه به نام گنریش آلیش تولر. این آدم اه شوروی، اهل شوروی بوده و متولد ۱۹۲۶‌ه. امیرحسین این آدم خیلی عجیب‌غریبی بوده. این کلاس نهم که بوده، یه زیردریایی کوچیک درست می‌کنه و میره اینو ثبتش می‌کنه و مؤسسه ثبت اختراعات شوروی سابق. کلاس دهم یه قایق موتوری می‌سازه با موتور راکت‌انجین که الان مثلاً جزو این قایق‌های تندروی ایران که هست، راکت‌انجینن دیگه. یعنی پراپلر یا اون پره ندارن اینا، به‌صورت با اون حالا انرژی شیمیایی که تبدیل به سوخت میشه مثل موشک، مثل هاورکرافت حرکت می‌کنن. تو ۲۰ سالگی یه اختراعی داد تحت عنوان گریز از یک اتاقی که زیر آبه و گیر افتاده. مثل اینکه مثلاً یه زیردریایی داره غرق میشه چه جوری بریم بیرون و صدای موتور داره درنیاریم. تو این فیلما دیدین تا صدای موتور درمیاد میزنن دیگه، خب نشه. این این‌قدر خفن بود این ایده، پرهای اون دوره‌ی دوستان ریخت و اینو سریع آوردنش تو اداره‌ی اختراعات نیروی دریایی شوروی سابق، این آدمو آوردن استخدامش کردن. بعد این اومد اونجا مستقر شد و دفتر و آفیس و این دم و دستگاه‌ها و اینا، آقا یه هفته، دو هفته، یه ماه، دو ماه دیدی چی؟ همه دارن باد میزنن خودشونو. ملت پتنت میارن و میذارن تو چیز و به قول معروف ثبتش می‌کنن و میذارن توی زوم‌کن و میذارن کنار. رفت پیش رئیس گفت رئیس داداش یه کاری، چیزی نداری به ما بدی؟ گفت نه دیگه، پیش چیزی حالا میارن. گفت آقا اومدیم اصلاً تو سال یه دونه‌ام نیارن. ما نمی‌خوایم یه حرکت بزنیم؟ مثلاً خیلی سر مخترعیم ما. خب برو یه اختراع بکن. گفت خب چی اختراع بکنم؟ گفت ببین اومد من رو می‌تونه طرف. گفت فرض کن تو یه سربازی که پشت خط دشمن محاصره شدی، نه چیز داری، نه سلاح داری، نه ابزار داری، هیچ‌چی نداری. چه‌جوری درمیری؟ خب اینم رفت نشست یه اه سلاح شیمیایی اختراع کرد که گفت تو اولین خونه‌ای که پیدا می‌کنم میرم از توی داروخونه‌ی خونه، آسپرین و خمیردندون و دو سه تا چیزو یاد قاتی کرد و یه نارنجک شیمیایی درست کرد که می‌زدی تو یه شعاعی آدما می‌ریختن زمین و بعد این درمیرفته. یا ابوالفضل! این‌قدر این جذاب بود که دعوتش کردن رفت با مدیر مدیر کاگ‌به وقت جلسه گذاشت و گفت آقا تو خیلی خفنی، آقا تو باید بیای فلان و اینا. ۲ سال بعد این اختراعش یه جوری لو رفت، شورشی‌های علیه شوروی استفاده کردن زدن، سربازا رو ترکوندن. این آدمو گرفتن، ۲۵ سال حبس براش بریدن، بنده خدا. جالبش اینه که بردنش وارد زندون، گفتن آقا تو به نام امضا کن. گفت داداش من چیکارم؟ به ما من اختراع کردم اونجا و داشتم یکی پیچونده برده بیرون، سوءاستفاده کرد، به من چه ربطی داره؟ گفت تو به نام امضا می‌کنی، نه؟ باشه. فرستادنش گولاگ. گولاگ تو سیبری خفن‌ترین، به‌قول‌معروف چیزی یه قسمتی چیز هم داشت چنل‌بی هم داشت فکر کنم. آره آره. که گولاگ بودش آره. که یه جایی بوده که کسی زنده در نمی‌رفته دیگه و این آدم میگه من توی موقعیتی قرار گرفتم، ۱۲ ساعت تو روز کار می‌کشیدن از اینا و یه موقعیت وحشتناکی، گفت آقا من باید زنده بمونم. پس چیکار کرد؟ شروع کرد ایده‌های خلاقانه زدن. مثلاً تو بازجویی نمی‌ذاشتن بخوابه، این کاغذ سیگار رو برداشته بود با ته کبریت سوخته، چشم کشیده بود، چسبونده بود بعد می‌خوابید. بعد ایده‌اش چی بوده؟ گفته بود آقا من چه‌جوری می‌تونم همزمان با خواب بیدار باشم یا چه‌جوری می‌تونم بخوابم اما همون در همزمان خواب نباشم. بعد مثلاً شروع کرد از این سؤال‌ها پرسیدن. بعد دیدن این چه آدم چیزیه خفنی‌ه، فرستادنش تو معدن. گفتن اینو باید بترکونیم اینو، باید نابودش بکنیم. رفت تو معدن این‌قدر ایده‌های خلاقانه زد سر مهندس معدن شده بود توی اون کارا. لذا آدم عجیب‌غریبی بودش و دیگه دیدن آقا این بنده‌خدا گناه داره، فرستادن تو کمپ دانشمندا و وکلا و معماران و مهندسین مخالف شوروی. یعنی اونجا یه زندون داشتن، فقط آدم علما رو می‌ذاشتن اونجا. اینجا بود که خودش تو کتابش بعداً نوشته، میگه من «وان استیودنت یونیورسیتی» رو راه انداختم. یه دانشگاه، یه نفر. شروع کرد امیرحسین، هر علمی رو تونس؛ یکی پزشک بوده، پرستار بوده، معمار بوده، مهندس بوده، وکیل بوده، هرکی هرچی بلد بوده رو تو ۴، ۵ سال این از همشون یاد می‌گیره. لذا این آدم با اون خلاقیت وحشتناک، با اون روحیه‌ی اختراع کردن، علوم مختلف رو یاد می‌گیره، میاد بیرون، بعد استالین که می‌میره اینا رو آزادشون می‌کنن. تو سن ۳۰ و خرده‌ای سالگی آره، بعد بحث این که خیلی از اینا رو حالا تو اون پادکست میگه، خیلی از اینا رو بی‌دلیل می‌انداختن، مثلاً همین که برای خدا رو بی‌دلیل می‌انداختن، می‌گفت دنبال یه بهانه‌ای بودن که آدما رو بندازن گولاگ. آره. میدونی اتهامش چی بوده؟ خراب‌کاری مخترعانه. یعنی اختراعی کردی که استفاده‌ی بد ازش شده. پیشنهاد می‌کنم دوستان فیلم کلاشنیکف رو ببینن. خیلی فیلم جالبی‌ه، اصلاً فرایند اختراع تو شوروی سابق رو خیلی جذاب نشون میده، حالا تو حوزه‌ی سلاح‌ه. آقا سرتون رو درد نیارم، این اومد تو همون اداره‌ی سابق، امیرحسین ۲۰۰ هزار تا پتنت رو با یه تیم شنید شروع کردن، شغل زدند. اینم قبلش کلی تو ذهنش آماده کرده بود. این ۲۰۰ هزار تا رو «کتگورایز» کرد تو ۴۰ تا متد و ۴۰ تا روش و اسمشو گذاشت تریز. تریز حالا روسیه، ولی مخفف اینه که تکنیک‌های حل بنیادی مسئله. گفت آقا من با این تکنیک می‌تونم کاری بکنم که شما تو چند ساعت به یک مسئله حمله بکنید با روش‌های مختلف و بتونید از تو دلش یه محصول جدید، یه پروداکت جدید بیارید. بچه‌ها، زندگی شما، قبل و بعد از تریز میشه. اگه واقعاً مخصوصاً آدم‌هایی هستید که تو حوزه‌ی توسعه‌ی محصول جدید، یعنی یا کارآفرینید یا تو حوزه‌ی آر اند دی دارید کار می‌کنید یا یه کسب‌وکارهایی راه انداختید، احساس می‌کنید دیگه هیچ‌چیزی جدیدی ندارید، چون الان می‌دونید که داستان ما اینه که خیلی دیگه تکرار زیاد شده، دیگه ایده‌ی جدید خلاقانه‌ی خیلی کم هستش. ایده‌های جدید رو می‌تونید با همین تکنیک ان‌شاالله یاد بگیرید و اه بهتون خیلی کمک می‌کنه که در کنار اون تمرین‌های قبلی که گفتم برای خلاق‌تر شدن اینجا دیگه محصول نزدیک‌ترش کنید. به امید خدا به شرط حیات ان‌شاالله از جلسه‌ی بعد ما می‌خوایم تکنیک‌های تریز رو شروع بکنیم، ۱۰ تای اول رو می‌ریم تاپ‌شو، اگه حال کردید دوباره ۱۰ تای بعدی. ببخشید یکم طولانی شد، دستت درد نکنه. درود بر شما، متشکرم. بریم بیایم، آموزش رو در خدمت شما هستیم. خب تو قسمت آموزشی ما آموزش دومبل‌داره دومبل‌داره که اه مفید رو خدمتتون میگم امیدوارم که به دردتون بخوره و ازش لذت ببرید. من یه تجربه خودم رو بگم، من توی اسفند و فروردین با چهار تا هیئت خارجی، یه نفره‌، در اصل مذاکره کردم. به به! که همه زبوناشون انگلیسی بود حالا از چهار تا کشور مختلف هم بودن. و جالب بهتون بگم که سطح زبان انگلیسی من «اینترمدیت»‌ه، یعنی آنچنان بالا هم نیست یعنی متوسط. بفرمایید قربان! اه، یعنی خیلی نیاز پیشرفت داره. اما یه نکته‌ی جالب بهتون

خیلی از ماها می ترسیم از اینکه بریم با دیگران صحبت کنیم. یه قسمتش که حالا میگیم ما خودمون رو پشت گرامر لی اکستنشن کروم قایم میکنیم که گرامرمون درست باشه و فلان و اینا. خیلیا رو گرامر حساسند ولی خیلی از آدما، خیلی از آدما این براشون مهمه که شما بتونید منظورتون رو برسونید یعنی مکالمه کردن برای همه آدم‌های غیرانگلیسی زبان، کار سختیه. اینو در نظر داشته باشید. جالبه من تو این چهارتا جلسات به خوبی پیشرفت، به جلسات بعدی رسید و اتفاقات خوبی افتاد. فقط یکیش بود، نه، نه، دانشگاه هاروارد درس خونده بود و گفتش که شما مثلاً چرا فلوئنت صحبت نکردی؟ قرار بود تو یه پروژه باهاشون مشارکت کنی؟ گفت شما فلوئنت صحبت نکردی ما تو اون پروژه نیاز به کانورسیشن زیادی داریم و همه تیممون فول انگلیسی‌ان. ولی تو بقیه تیما، همه اتفاقات به خوبی افتاد، هم منظورو دوطرف متوجه شدن، جلسات خیلی راج تو د پوینت بود، یعنی مثلاً ۱۰ دقیقه بود تا نزدیک ۴۰ دقیقه، می‌خوام خدمتتون بگم که نگران این نباشید که نکنه طرف مقابل متوجه نشه. من تجربه خودم رو میخوام بهتون بگم، تو این آموزینا فکر می‌کنم بهتون کمک می‌کنه. تجربه خودِ من، اولین باری که توی شرکتی اپلای کردم برای یه کارِ خارجی، یکی از دوستام که هلند بود، معرفی کرد سایتی رو. گفت برو، لیتوانی خیلی نیروی کار می‌خواد. یه سایتی معرفی کرد. اولین جایی که دیدم هکرهاش درخواست دادن، سال ۹۶. آقا عدل همون اولین شرکتا قبول کرد. گفت بیا مصاحبه. یه دونه شرکت هم درخواست داد. رفت، آقا، اینقدر استرس گرفته بودم، سه شب قبلش خوابم نمی‌برد. خوش تیپ عطر زده بودم، اصلاً نمی‌دونستم برای چی عطر زده بودم. بعد رفتم و کلی خوش‌تیپ و مثلاً فلان و اینا، شب قبلش هم خواب نمی‌برد و اینا. داغون، نشستم اونجا، دیدم اصلاً یارو دوربینش هم روشن نکرده. بعد نشست و چند تا سوال پرسید. بعد همینجوری گفتم ای، من حرف می‌زنم این می‌فهمه. اون حرف می‌زنه من می‌فهمم، الان چرا من استرس دارم؟ خب؟ همین‌جا تایم یعنی تو این ششمی هفتمین جلسه‌ای که گذاشتم به خارجی‌هایی که مترجم نبود تو جلسه، نه به عنوانِ اینکه مترجم باشه که داره ترجمه می‌کنه. مترجم نبود توی جلسه، یه اتفاق جالبی افتاد. تایم‌هایی که استرس داشتم، کم می‌شد. یعنی آخرین جلسه‌ای که داشتم، پریروز، با یه شرکت خارجی، که نماینده شرکت باهاشون من جلسه چیز داشتم، خیلی جالبه، ۱۰ دقیقه قبلِ جلسه استرس داشتم، که آقا چیا می‌خوایم بگیم؟ فلان اوکیه، فلان. یه نکته جالب، من نماینده شرکتی بودم که قرار بود مذاکره انجام بده. مدیرعامل شرکت گفت آقا مترجم شرکت رو بیاریم. بیاد شروع کنه صحبت کردن. گفتم آقا احتیاجی نیست، من می‌تونم، می‌فهمم و اینا. این ششمین بود، پنجاهمین بود، پنجمین صحبت هم بود. گفتش که نه شما ممکنه یه چیزایی رو متوجه بشی و متوجه نشی. می‌خوام بگم خدمتتون که از اول تا آخر من صحبت کردم. اون یه جمله گفت مترجمه. و چیزایی که من فهمیده بودم چون تخصص منه و داشتم صحبت می‌کردم تو حوزه گیمم بود، اتفاقی که افتاد چی بود؟ من بیشتر می‌فهمیدم اون چی می‌گه، آفرین، اون مترجم متوجه نمی‌شد. ببین کلمات تخصصی خیلی مهمه. آره، اونا جنرال‌ان دیگه، مترجم‌ها جنرال‌ان. آره، معمولاً جنرال‌ان، برای همین نترسین از اینکه مکالمه کنید، هیچ اتفاق خاصی نمی‌افته. من یه چیزی هم بگم، من خب امیرحسین می‌دونه، سال‌ها معلم زبان بودم دیگه. بله. ببین، ااا مکالمه همونطور که گفتی، اصلاً کلاً تو بین چهارتا مهارتِ اصلیِ زبان، مکالمه از همه ترسناک‌تره. چرا؟ چون می‌ترسی ضایع بشی. حالا متنو قراره ترجمه بکنی، یه دونه اینور، یه دونه اونور، دو تا کلمه رو می‌فهمی، یه چیزی درست می‌کنی، می‌نویسی. یا تو آن‌درستندینگ، توی فیلمی که داریم نگاه می‌کنی، اول و آخرِ دو تا کلمه‌شو بفهمی می‌تونی از رو حس و حالتِ طرف. ولی وقتی قراره خودت صحبت بکنی، یه دفعه‌ای خیلی از بچه‌ها منم این استرس می‌گیره. راه‌حلش تمرینه. تمرینش چه شکلیه؟ من یادمه اون شرکتی که با هم کار می‌کردیم، یه ایده‌شو دادم، بچه‌ها خیلی حال نکردن، ولی می‌شه اینو پیاده کرد. من خیلی جاها پیاده کردم. تو یه ساعت‌هایی، یا تو یه روزهایی، همه سعی کنیم با هم همون کارِ روزانه‌مونو با انگلیسی ببریم جلو. تریکی که یکی از بچه‌ها هم برای بُردگیم زده بود و گفت آقا بیاید بُردگیم رو انگلیسی بازی کنیم. فارسی‌ها، مثلاً مافیا ایم، می‌خوای اتک بزنی، یا مثلاً چی بزنی، انگلیسی بگو. اصلاً مزخرف بگو، عیب نداره ولی ترسِت از حرف زدن بریزه. حرف زدن واقعاً چیزِ پیچیده و سخت و عجیب غریبی نیست. خیلی وقتا من مثلاً توی جلسه‌ای بود، یه هیئتی از نیجریه اومده بود، من اون موقع که وزارتخونه بودم، مثلاً می‌خواستیم من برم بشینم اونجا تو جلسه، هی قبلش می‌ومد این یارو چک می‌کرد، مترجم، استرس وارد می‌کرد. می‌گفتم آقا جان، می‌ریم اونجا می‌بینیم چه‌جوریه. اومدیم دیدیم با سطحِ زبانِ نیجریه‌ای‌ها از ما پایین‌تره. خب، و ما هم مثلاً صحبت می‌کردیم، نیجریه‌ای هم پوشیده بود آره، بعد عرضم به حضورتون که این شکلی. من مثلاً منم مثلِ تو یه پنج، شیش تا تجربه این شکلی با هیئت‌های خارجی دارم. واقعاً دنبالِ فلوئنت بودن و نمی‌دونم لهجه‌ی بریتیش بگم یا امریکن بگم و اینا، نه. واقعاً اون دنبالِ اینه که تو بفهمه تو داری چی می‌گی. مثلِ اون یارو نباشه که بگه هوا چطور؟ خلاصه‌. و اونم متوجه بشی. یعنی رو کلیدواژه‌ها، یه سری اصطلاحات و یه سری به قول معروف جملاتِ تیپیک بتونید کار بکنید چیز می‌شه. راه‌ش هم به نظرِ من اینه. تو همون کارِ معمولتون رو بیاید شروع بکنید تو یه تایم بگید آقا نیم‌ساعت هیچکی فارسی‌حرف نزنه. هرکی فارسی‌حرف بزنه ۱۰ تومن جریمه‌س. من یه شیرینی باید بده. این خیلی هم ترستون می‌ریزه، هم یواش یواش مهارتتون تو اون حوزه بیشتر می‌شه. ببخشید. نه خواهش می‌کنم. عالی بود. متشکرم. این بخشِ آموزینه‌های من بود. ان‌شاالله از قسمت‌های بعدی من دنبالِ هزارتک خواهم بود. ما می‌خوایم یه کامپکتِ بخشی که آقای آموزین و، آقای آموزین و، آقای مصری دارند تو آموزین رو گوش کنیم تا بریم برای خلاصه کتاب. سلامت باشید. عرض بشه حضورتون که من خب طبق روال گذشته، خب من کارم حوزه منابع انسانیه. تو منابع انسانی هم ما دو تا معمولاً رویکرد داریم. یه رویکردِ فردی داریم، یه رویکردِ سازمانی داریم. تو سازمانی، خب من شروع کردم، یه پنج، شیش قسمتیه در حوزه انگیزش، در حوزه استخدام، در حوزه‌های مختلف صحبت کردم و ان‌شاالله این بحث رو ادامه خواهم داد. یه بخشی‌ام در حوزه توسعه فردیه که خب بیشتر قسمت‌هایی که من خدمتِ دوستان بودم، در حوزه توسعه مهارت‌های نرم و خودشناسی بود. سعی می‌کنم همین رویه رو ان‌شاالله تا جایی که حداقل خشابمون پر باشه و حرف داشته باشیم برای گفتن، ادامه بدیم و ااا امیدوارم که خوشتون بیاد. امروز یه مبحثی آوردم که امیرحسین من خودم سال‌ها متاسفانه دچارش بودم. مسئله‌ای که من نمی‌تونستم نه بگم امیرحسین. سال‌ها سرِ این قضیه، من اذیت کشیدم و خیلی مشکلاتِ عجیب‌غریب داشتم. خیلی دنبالِ این بودم که واقعاً یه راهکاری پیدا بکنم، یه خب کلاس‌های مختلف رفتم، کتاب‌های مختلف خوندم، با آدم‌های مختلف مشورت کردم. امروز می‌خوام چهار، پنج تا از اون نکاتی که بهش رسیدم و بعداً رفتم تو کتاب‌هایی مثلاً مثل کتابِ هنرِ نگفتنِ آقای دیمون زاهاریادیس و امثالِ اینا هم خوندم و این تثبیت شد که بابا این تکنیکِ من من درآوردی نیست، واقعاً جزوِ تکنیک‌های مهمه، یه چندتاشو با شما درمیون بذارم. ولی واقعاً راستشو بخواید به خودم خیلی کمک کرد. یعنی من نسبت به هفت، هشت، ده سالِ پیش به نظرِ خودم خیلی راحت‌تر نه می‌گم. حتی به آدم‌های نزدیکم. یعنی مثلاً من قبلنا به خانواده‌م، به دوستام اصلاً نمی‌تونستم نه بگم. به غریبه‌ها هم سه تا درمیون یه نه‌ای می‌گفتم با رویِ سرخ و رنگِ پریده و صدایِ لرزون که طرف می‌گفت داداش، خب مجبور نیستی نه بگی. بیا برو انجام بده. منم می‌گفتم چشم. و این قضیه پیش می‌رفت. ببین یه نکته خیلی مهم، یه جمله کلیدی می‌خوام بگم دوستان. اینو تو ذهنتون داشته باشید: وقتی به یه نفر نه می‌گید و ممکنه اون آدم ناراحت بشه، شما مسئولِ ناراحت شدنِ اون آدم نیستید. اینو اگه واقعاً بتونید تو ذهنتون جا بندازید، خیلی از مسائل برای شما راحت می‌شه. آقای اسلامی می‌آد می‌گه، «آقای مصری، سه‌شنبه بعدازظهر می‌تونی بیای؟» خب، این بنده‌خدا برای خودش حالا ببخشید، مثال شما رو می‌زنم که دیگه تو چیزِ نقده دیگه. ما یه آقایِ «مصلح» داریم اول می‌گه نه بعد بعدِ اون دیگه اون دیگه تمرین داره. اتفاقاً همیشه هم «آره» می‌گه اون بنده‌خدا، نه نمی‌تونه بگه. این تمرینو خوب یاد نگرفته. آقای اسلامی می‌گه آقا سه‌شنبه ساعتِ ۴ می‌تونی بیای؟ من یه لحظه می‌گم نکنه بگم نه، امیرحسین از دستِ من ناراحت بشه. نکنه دلخور بشه. نکنه فکر کنه من دارم کلاس می‌ذارم. تو رو خدا، دیروز خودم آوردمش رادیو رشدِ اینا، حالا واسه ما شاخ شده تو رو خدا، به قرآن خدا شناخت شاخ نداد و از این داستان‌ها. ببخشید، دارم اصطلاحِ عامیانه می‌گم تو ذهنِ دوستان جا بیفته. ولی نکته مهم اینه که ببین من برای سه‌شنبه بعدازظهر هم ممکنه برنامه داشته باشم. اگه آقای اسلامی ناراحت بشه، که احتمالاً هم داره که ناراحت بشه. چرا؟ چون من برنامه‌شو به هم ریختم. برنامه اون به هم ریخته. من مسئولِ برنامه‌های اون نیستم. خیلی وقتا دوستان، ماها یه ترس‌هایی داریم مثلِ ترسِ از دست دادن. یعنی چی؟ یعنی آقا من می‌ترسم دوستِ خوبی مثلِ اسلامی رو از دست بدم. به خاطرِ همون سعی می‌کنم بهش نه نگم. ولی نکته مهمی که این وسط اتفاق می‌افته اینه که من یواش‌یواش اعتماد به نفسم، عزتِ نفسم و خیلی از داشته‌هامو توی مرورِ زمان از دست می‌دم. من به برنامه‌هام نمی‌رسم، من بی‌نظم می‌شم، من جایِ دیگه بدقول می‌شم، من دروغگو می‌شم برای اینکه اون لحظه نتونستم یه نه‌ی جدی و محکم بگم. پس یه نکته مهمِ اولی که می‌خوام خدمتتون بگم اینه که تو نه گفتن، شما مسئولِ ناراحت شدنِ آدم‌های مقابل نیستید. اون برنامه‌ش به هم ریخته، اون انتظاراتی داشته از تو که برآورده نشده. اینا همه‌ش تو ذهنِ اون آدمه. این ربطی به تو نداره. به خاطرِ هم باید اینو خودتون تقویت کنید. این اولین چیزی بود که من شروع کردم تقویت کردم. نکته دوم روی خودِ نه گفتن هست. ببینید دوستان، یه نهِ شل و ول، طرف رو بسیار ترغیب می‌کنه که تو رو وادار بکنه که کارو انجام بدید. اگه واقعاً نمی‌خواید یه کاری رو انجام بدید یا نمی‌خواید یه چیزی رو قبول بکنید، یک بار امتحان بکنید و سفت «نه» بگید. اینم برمی‌گرده به اون داستانِ کودکِ بالغِ والدِ آقایِ اریک برن. آقای اریک برن می‌گه هرکدوم از ما سه تا

من درون داریم اون منی که نه میگه و همه قبول میکنند من بالغه من کودک نه نمیام بیخود که این نمیا باید بیایی میخوایم بریم بیرون خب نه عزیزم من باید چیز بکنم بابا ادا و اطوار رو در نیار بابا بیا ادا حال و ادا رو در نیار میکشم میبرم ولی نه بالغ نه ببخشید کار دارم نمیتونم بیام و نه بالغ گفتن یعنی نه محکم گفتن یه نهیی که احتمال اینکه طرف دوباره سیرش بشه گیر بده و به قول معروف میاره پایین امتحان بکنید نکته دوم اینه که رک گفتن خیلی وقت ها برخلاف چیزی که ما فکر میکنیم و طرف مقابل ناراحت میشه و فلان اینا اتفاقاً اینجوری نیست طرف میفهمه تکلیفش چیه وقتی تو من من میکنی میگی بذار تا یه ساعت دیگه بهت خبر میدم بذار یه دقیقه بذار چیز بکنم هی من من میکنی و میترسی اون لحظه به طرف نه بگی این آدم هم امیدوار میکنی هم ممکنه بعدا که دیگه میخوای قبول نکنی طرف پررو تر و ببخشید مثلاً مصر تر شده باشه هم مجبور بشی احتمالا دروغ بگی یا یه چیز پرتو پلایی بگی و همه این اگر ها اتفاق میفته و اگه از اون طرف تو رک و محکم برگردی نه رو بگی شاید تو اون لحظه یک بار ناراحت بشه ولی میفهمه که تکلیفش با تو مشخص شده میفهمه که تو آدم بپیچونی نیستی تو آدم دروغگویی نیستی تو آدم رک هستی من مشکل بزرگم این بود که نمیتونستم رک صحبت بکنم و علت اصلی هم که من رفتم ریشه یابی کردم این بودش که من ترس از دست دادن داشتم من آدم مهر طلبی بودم و دوست داشتم همه منو دوست داشته باشند ولی دوباره فهمیدم بابا هر کاری هم بکنی نمیشه همه تو رو دوست داشته باشه اصلا نداریم کسی که محبوب همه آدمها باشه به خاطر همین شروع کردم روی این رک گویی یه امیرحسین یه بنده خدایی ما داشتیم اخراجش میکردیم از شرکتمون بعد اومد روز آخر اومده بود فحش کش کنه ما رو خب قضیه مثلا برای ۷ سال ۸ سال پیشه اومد گفت ببین این ها موسوی رو نگاه کن مستقیم میگه من نمیخوامت این شرف داره به تو فلان فلان بوق بوق بوق بوق بوق فلان مدیر عامل بود من معاونش بودم بوق بوق فلان که هی برمی‌ری با آدم هی میگی امروز بیا باشه نه تو رو میخوام پشت سرت فلان میکنی من اونجا بود یه یقین پیدا کردم که اتفاقاً یه بار بگم به هم دوباره می‌گفت اسمش هم صادق بود گفت فلانی بار اول دوم که به من اینجوری محکم برگشتی گفتی من خیلی بر خوردم آدم بی‌خودی آ ولی دوباره فهمیدم بابا این خیلی شرف داره به اون مدل دوم برخورد پس ببینید دوستان این سه تا نکته ای که خدمتتون گفتم ۱ شما مسئول ناراحتی طرف مقابل نیستید ۲ سریع و بی‌پرده باشید یعنی چی؟ یعنی شک و تردید و دودلی و این داستان ها محکم صحبت بکنید و ۳ سعی کنید رک باشید. این شاید برای اون هایی که تو تیپ ام‌بی‌تی‌آی اف اند یک مقدار سخت باشه ولی با تمرین کردن بسیار بسیار میتونید موفق باشید و قول میدم اون ور داستان نه گفتن یه اعتماد به نفسیه یه عزت نفسیه که خودش تو اون حالشو میبرید انشالله که موفق باشید و نه های گنده بگید آقا یه نه به من بگو نه دمت گرم مرسی درود بر شما آقا عرضم به خدمتتون که متشکرم ازتون خیلی جالب بود خیلی هامون نه نمیتونیم خوب بگیم سفت و محکم نه بگیم از این جهت این خیلی کار جذاب و ارزشمندی نه گفتن به نظر من مخلص عرضم به نه اینکه همه جا نه بگن هرکی گفت بگین نه ما ما از آقای موسوی یاد گرفتیم بگیم نه این کتاب رو هم معذرت میخوام بخونند ها دوستان این همینی که داری میگی مثلاً به مادرت به همسرت چهجوری بگین نه اینا هر کدوم تکنیک داره دیگه الان حوصله جمع نبود هنر نه گفتن آقای دیمون زاهاریادیس نشر علم هم این کتاب رو منتشر کرد این کتاب خیلی خوبیه سخت هم زاهاریادیس زاهاریادیس این کتاب تو لیست هم نوشته کتاب های خیلی خوب و کاربردی این کتاب باریکلا باریکلا درود بر شما خوب عرضم به خدمتتون که تا اینجای برنامه امیدوارم که لذت برده باشین بریم خلاصه کتاب از خانم خجسته گوش کنیم برگردیم سلام عرض میکنم خدمت همراهان عزیز رادیو رشتینو نازنین خجسته هستم سال نو رو خدمتتون تبریک عرض میکنم امیدوارم سال پرباری رو پیش رو داشته باشین با ادامه روایت کتاب مشت مشت مشت هوک راست اثر گری وینرچاک در خدمتتون هستم در قسمت قبل تا راند چهارم این مسابقه بوکس پیش رفتیم و در حال حاضر رسیدیم به راند بعدی البته راند پنجم این کتاب در رابطه با پینترست صحبت میکنه و از اونجایی که پینترست توی ایران کاربرد گسترده‌ای در حال حاضر نداره میخوایم ازش عبور کنیم اگر علاقمند بودید که میتونید توی کتاب مطالب بیشتری رو در رابطه با این شبکه اجتماعی مطالعه بفرمایید ما در این قسمت با راند ششم سعی میکنیم که در خدمتتون باشیم که عنوانش هست خلق هنر در اینستاگرام از اونجایی که اینستاگرام پلتفرم محبوبی در ایران هست صحبت در رابطه باهاش زیاد شده ما در اینجا قطعاً در مورد مسائلی صحبت میکنیم که گری وینرچاک تو کتابش مطرح کرده و شما میتونید مطالب بیشتر و حالا جزئیات بیشتر رو از منابع دیگه مطالعه بفرمایید با مقدمه ای از شروع کار اینستاگرام شروع میکنه این راند رو گری وینرچاک میگه که اینستاگرام در اکتبر ۲۰۱۰ تاسیس شده در دسامبر ۲۰۱۲ رسید به ۱۳۰ میلیون کاربر فعال ماهانه و حالا در زمان ترجمه این کتاب بر اساس آمار سایت استاتیستا یک میلیارد کاربر فعال ماهانه برای اینستاگرام وجود داره همچنین ۱۰۰ میلیون عکس در روز آپلود میشه عکس و ویدیو و همچنین محتوایی که توی اینستاگرام تولید میشه میتونه ۱۰۰۰ تا کامنت در ثانیه ایجاد بکنه اینستاگرام هم یک پلتفرم چالش‌برانگیزی برای بازاریاب‌ها و خب کاربرا میتونن عکس و فیلم در اون به اشتراک بگذارن و ایشون میگه که اینستاگرام مثل یک مجله چاپی میمونه که توش پر از عکس‌های زیبا و جذابه اما خب نسبت به یک مجله چاپی این برتری رو داره که میتونه یک تجربه تعاملی‌تر رو برای کاربر فراهم بکنه چون کاربر میتونه اون عکس یا ویدیو رو که تولید شده رو میتونه لایک بکنه میتونه در رابطه باهاش نظر بده یا کامنت بذاره میتونه اون رو با دیگران به اشتراک بگذاره و همچنین قابلیت تبلیغات شفاهی رو ایجاد کرده یا همون ورد آف موس رو به خاطر اینکه کاربران میتونن اون محتوا رو با دیگران به اشتراک بگذارن بنابراین قابلیت این رو داره که محتوا دست به دست بچرخه و افراد بیشتری اون رو ببینن به این ترتیب آگاهی نسبت به محصول شما هم افزایش پیدا میکنه و این یکی دیگر از قابلیت‌های اینستاگرام هست ایشون میگه نرخ رشد سریع این اپلیکیشن ثابت کرده که افراد به قولی به طور فزاینده‌ای در حال گرایش به سمت محتواهای تصویر محور روی تلفن‌های همراهشون هستند و مثل همیشه هر جا که مصرف‌کننده باشه بازاریاب هم باید به همون سمت بره ایشون میگن که اینستاگرام یکی از عالی‌ترین پلتفرم‌هایی هستش که برای مشت زدن مناسبه بیزینس‌ها میتونن لحن مناسب خودشون رو در این پلتفرم انتخاب بکنند داستان خودشون رو شروع بکنن به روایت کردن برند خودشون رو تقویت بکنند و همچنین میتونن بسیار تاثیرگذار باشند در ادامه میگن که زدن هوک راست به اون معنا توی اینستاگرام امکان‌پذیر نیست چون شما نمیتونید به عکساتون هایپر لینک اضافه بکنید ولی خب دلیلی هم وجود نداره که توی توضیحاتی که پایین مینویسید یو آر ال نذارید به هر حال مخاطبینی که تو اون پلتفرم هستن و شما رو میبینن ایشون گفتن که افراد کند ذهنی نیستن اون ها میدونن که چه کار باید بکنن میتونید به این قضیه اشاره بکنید که اگر روی لینکی که توی توضیحات هست حالا کلیک بکنند و وارد لینک بشن میتونن از یک تخفیف ویژه هم استفاده بکنند درسته که اگر میتونستید روی خود عکس لینک اضافه بکنید خب قابلیت اور ایندکس شدن بیشتری داشت اما حالا باز هم به این معنی نیست که نخواهید از همین قابلیت هایی که در حال حاضر هم وجود داره استفاده بکنید آیا باید همش این کار رو کرد همش باید به لینک اشاره کرد همش باید گفت روی این لینک کلیک کنید و تخفیف بگیرید خیر دعوت به اقدام زیادی یا کال تو اکشن زیادی هم مثل اسپم میمونه اما خب هر از چندگاهی بین مشت زدن هاتون یک هوک راست درست هم باشه میتونه قابل قبول باشه حالا در اینجا میاد یه سری نکاتی رو مطرح میکنه با این عنوان که نکاتی جهت ایجاد محتوای موفقیت آمیز در اینستاگرام و بعد از این میاد نمونه هایی از پست هایی که برندهای مختلف تو اینستاگرام ایجاد کردن و نقاط قوت و ضعفشون رو مطرح میکنه که نکات جالبی داره که به طور قطع کمک میکنه به ما و بیزینس‌ها برای اینکه بتونیم محتوای بهتری تولید بکنیم در این پلتفرم اولین نکته مهمی که میگه و تقریباً همه بهش باور داریم و جاهای مختلفی شنیدیمش و تاکید زیادی روش وجود داره این هست که محتوا را مختص به اینستاگرام بسازید مردم اینستاگرام رو به خاطر کیفیت محتوایی که در اختیارشون قرار میده دوست دارند هیچکس نمیره اونجا که تبلیغات زیادی ببینه یا عکس‌های دست دوم ببینه محتوای بومی اینستاگرام قراره که هنری باشه نه تجاری بنابراین سعی بکنید که از محتوایی که تولید میکنید برای نشان دادن اعتبار بیزینس خودتون استفاده بکنید

کنید نه اینکه ازش استفاده تجاری بکنید. گزینه بعدی و نکته بعدی این هست که یاد بگیرید که چگونه از اینستاگرام برای بیزینس خودتون استفاده بکنید. ببینید اینستاگرام برای بیزینس شما چه جوری می‌تونه کار بکنه، چه جوری می‌تونه مؤثر باشه. تو اینستاگرام خب نسل‌ها و افراد زیاد و بخش‌های زیادی از اجتماع فعال هستن و در حال استفاده از این پلتفرم هستن. حتی بچه‌ها، حتی بزرگسالان، والدین و همه جور اقشار. این شما هستید که باید مخاطب خودتون رو بشناسید، جامعه هدف خودتون رو بشناسید و ببینید که چگونه از طریق این پلتفرم می‌تونید به اون مخاطب دسترسی پیدا بکنید. مطلب بعدی که توی توییتر هم حتی بهش تاکید کرده بود، در رابطه با هشتگه. اینجا هم می‌گه استفاده از هشتگ بسیار مهمه، حتی از توییتر هم مهم‌تر. بنابراین استفاده از هشتگ‌های متناسب با متن و متناسب با برند و بیزینس خودتون بسیار می‌تونه کمک بکنه که در حقیقت دروازه‌ای برای ورود به دنیای بزرگ مخاطبان و گرفتن فالووره و غیر از این واقعاً راه متناسب‌تر دیگری وجود نداره. البته استفاده زیاد از اون هم بی‌معنیه. سعی بکنید که هشتگ‌ها مرتبط و تعدادشون مناسب باشه. برای تعداد هشتگ‌ها هم که مطالب زیادی وجود داره، مدام هم آپدیت می‌شه که تعداد هشتگ‌ها باید چند تا باشه که ایشون تو کتابشون راجع بهش صحبت نکرده. ما هم این مبحث رو باز نمی‌کنیم. در اینجا می‌تونید مطالب مرتبط رو از منابع معتبر دیگه مطالعه بفرمایید. و مطلب و نکته آخری که در حقیقت تو این مجموعه بهش اشاره می‌کنه، اینکه سعی بکنید تو صفحه اکسپلور ظاهر بشید و ارزش مورد جست‌وجو قرار گرفتن رو داشته باشید. محتواهای جذاب و انگیزاننده در حقیقت تو صفحه اکسپلور در معرض دید همه کاربرا قرار می‌گیرند. اینستاگرام گفته که حالا تعداد لایک‌ها فقط عامل این نیست که محتوا توی اکسپلور قرار بگیره، اما به طور قطع عامل مهمیه و ایجاد محتوای خلاقانه و و قرار گرفتن توی صفحه اکسپلور می‌تونه موقعیت بسیار خوبی رو برای دسترسی مخاطب‌های بیشتر و به اصطلاح نمایش دادن برند شما و محتوای شما برای افراد بیشتری باشه. در ادامه یه سری کیس‌هایی رو مطرح می‌کنه و پست‌هایی که برندهای مشهور دنیا منتشر کردن توی اینستاگرام و حالا نقاط قوت و ضعف‌شون رو بررسی می‌کنه. منم به چندتای اون‌ها اشاره می‌کنم و برای دیدن به اصطلاح همه مطالب می‌تونید به متن کتاب مراجعه بکنید. مورد اول برند لیوایز رو تو یکی از کیس‌هاش مورد بررسی قرار می‌ده که حالا یکی از شرکت‌های تولیدکننده لباسه و بسیار برند معروفی هست. اما یه پستی تو اینستاگرامش منتشر کرده که یه صفحه سفیده که نور بسیار زیادی داره و اصلاً خوب عکس دیده نمی‌شه و زیرش نوشته شده که تعطیلات روشن و شادی رو برای شما آرزومندیم. حالا گری وینرچاک به همون بیان طنز خودش اینجا می‌گه که اگر لیوایز می‌خواسته که فالوورهای اینستاگرامش رو کور کنه، این محتوا می‌تونست یه هوک راست قوی محسوب بشه. بخاطر اون نور بدی که این عکس داره. در غیر این صورت واقعاً کار عجیبی بوده. به نظرم می‌رسه که لیوایز اومده یه عکس دست دوم رو مجدداً منتشر کرده و نه جذابیتی داره که فرد بخواد روش استاپ کنه و نگاهش کنه، نه اینکه بخواد اون رو با دیگران به اشتراک بگذاره. در حقیقت این پست هیچ کاری برای بالا بردن برند لیوایز انجام نمی‌ده. و ایشون گفته که از کسب‌وکاری مثل لیوایز بعیده که بخواد یه چنین حرکتی بکنه و یه چنین پست‌هایی رو منتشر بکنه. در مجموع گفته می‌شه که استفاده از عکس‌های دست دوم یا عکس‌هایی که کیفیت مناسبی ندارن، این کیس یعنی می‌خواد به این نکته اشاره بکنه، برای پلتفرمی مثل اینستاگرام نمی‌تونه مناسب باشه و بهتر هست که این نکته رو در تولید محتواهای خودتون بسیار در نظر بگیرید. تو چند تا دیگه از کیس‌هایی که راجع بهشون صحبت کرده، اومده به به اشتراک گذاشتن محتوایی که کاربرا برای یک برند ایجاد می‌کنن اشاره کرده که بسیار مورد جالبی بوده. مثلاً در مورد برند گپ که بازم یک شرکت تولیدکننده لباسه و یک برند معروف آمریکایی هست، اومده به این مسئله اشاره کرده که برای جشن هالووین یکی از کاربرا که حالا از به اصطلاح طرفداران برند گپ بوده اسم این برند رو روی کدو تنبل طراحی می‌کنه، حکاکی می‌کنه و ازش عکس می‌گیره و به اشتراک می‌گذاره و برند گپ هم از اونجایی که بسیار گوش می‌ده و دقت می‌کنه که چه محتواهایی در رابطه باهاش داره توی سوشال مدیا پخش می‌شه، مجدداً محتوای اون کاربر رو به اشتراک می‌گذاره و این محتوا بسیار ری‌شر می‌شه و بسیار درگیری بالایی رو برای مخاطب‌ها ایجاد می‌کنه، مشارکت بالایی ایجاد می‌کنه. این مدل محتواها، محتواهایی که مال روزهای خاص هستند، توسط افراد خاصی ایجاد می‌شن، معمولاً می‌تونن درگیری و مشارکت بالا ایجاد بکنن و حالا گپ هم تونست از این فرصت درخشان استفاده بکنه. تونست از این فرصت در حقیقت برای زدن مشت به هواداران مشتاق خودش استفاده بکنه. یا در رابطه با محتوای هنری یه کیس دیگه‌ای رو مطرح می‌کنه که هتل هستش و عنوانش این هستش که داستان‌سرایی برای عشق که یه تصویری رو حالا یه برند هتلی توی اینستاگرامش منتشر کرده که این عکس بسیار هوشمندانه و هنریه و در حقیقت می‌گه ایشون معتقده این یک بازی فوق‌العاده‌ست که ایجاد کرده، عکس یک ساحلی هست که تلالو نور خورشید اونجا به صورت قلب، انگار که یه قلبی رو روی ساحل با نور خودش ایجاد کرده و عکس بسیار عکس هنری و هوشمندانه‌ای هستش و حالا کسی که این رو تو فید اینستاگرام خودش ببینه، مسلماً بهش دقت می‌کنه، احساساتش برانگیخته می‌شه، یه جوری هم تنظیم شده که وقتی روش کلیک می‌کنید دو بار ضربه بزنید قلب دقیقاً اونجایی می‌افته که تلالو نور خورشید تو اون عکس هست و بسیار کار هنری هستش. در حقیقت این پست با هشتگ‌های هوشمندانه‌ای که استفاده کرده، شکل هنری که داره، داستان‌سرایی کلاسیکی هم که انجام داده، اون تو کپشنش نوشته، این جزایر نشون می‌دن که شما عاشق ساحل هستین و به این ترتیب تونسته تبدیل بشه به یه پستی که افراد تمایل داشته باشن اون رو به اشتراک بگذارن. تو تمام کیس‌هایی که وینرچاک تو این فصل و همچنین فصل‌های دیگه بهشون اشاره می‌کنه، یه سری نکاتی هست که مدام بهشون تاکید می‌کنه و این نکات چون با مثال آورده می‌شن و می‌تونیم ببینیم که افراد دیگه حالا چه اشتباهاتی داشتن یا چه نکات خوبی رو رعایت کردن توی تولید اون محتوا، می‌تونه ملموس‌تر باشه و بیشتر تلنگر بزنه. شاید این نکات رو خیلی شنیده باشیم، اما دیدنشون و خوندنشون و یادداشت کردنشون و دیدن اشتباهات دیگران می‌تونه این کمک رو به ما بکنه که توی تولید محتوای خودمون بهتر به یاد بیاریم رعایت کردن این نکات مهم رو. نکاتی رو هم که تو این بخش مطرح کرده، همین که محتواتون دست اول باشه، محتواتون هنری و با کیفیت باشه، چون اینستاگرام جاییه که باید توش محتوای هنری و با کیفیت منتشر بشه. محتواهایی که دیگران در رابطه باهاتون منتشر می‌کنن رو جدی بگیرید و ری‌شر کنید اون‌ها رو، با دیگران به اشتراک بگذارید، از هشتگ‌های مناسب استفاده کنید، دعوت به اقدام‌های بیش از حد نداشته باشین و در آخر می‌گه سؤالاتی رو که باید درباره محتوای اینستاگرام خودتون از خودتون بپرسید، این‌ها هستش. آیا این عکسی که دارم منتشر می‌کنم یا حالا این ویدیویی که دارم منتشر می‌کنم هنری هست و به اندازه کافی مناسب با اون جمعیت مخاطب من هست در اینستاگرام؟ بعد یه مسئله دیگه، آیا به اندازه کافی از هشتگ‌های مناسب استفاده کردم؟ مورد بعدی، آیا داستان من برای نسل جوان جذاب هست؟ این سه موردی است که در انتهای این راند مطرح می‌کنه و می‌خواد که شما در بیزینس‌های خودتون بتونید این موارد رو رعایت بکنید. خیلی متشکرم که در این راند هم با من همراه بودید. در قسمت‌های بعدی با راندهای بعدی در خدمتتون هستم. سلامت و شاد باشید. خدانگهدارتون. خب متشکرم از خانم خجسته. خیلی جذاب و شنیدنی بود. امیدوارم که شما هم لذت برده باشین. ما فیدبک‌های عجیب‌غریبی از این خلاصه کتاب شنیدیم و نمی‌دونیم دقیقاً شما دوست دارین یا نه. الان میزان کسایی که دوست دارن با میزان کسایی که دوست ندارن تقریبأ می‌شه گفت مساوی. خب خوبه دیگه. ولی یه دونه اونایی که دوست دارن بیشترن. برای همین ما به هوای اون یه نفر هم که شده این قسمت رو ادامه می‌دیم و دوست داریم که شما هم نظرتون رو در این مورد به ما بگین. اگر واقعاً طرفدار رادیو هستین و این قسمت براتون جذابه، به اون بگین، کامنت بذارین، به خودم پیام بدین، اینستاگرام، روشتینو، هر جایی که دوست داشتین و اگر هم خوشتون نمی‌آد، به هر دلیلی بگین که چرا خوشتون نمی‌آد. آره بگید کمک‌مون می‌کنید بچه‌ها. دقیقاً. ما اینجا برنامه به آقای موسوی عزیز خداحافظی می‌کنیم. نه خداحافظی نمی‌کنم خداحافظی نمی‌کنم. من می‌خوام بمونم تمرین نگفتم.

و و میریم که تو قسمت بعدی برنامه با آقای سلیمانی مصاحبه داشته باشیم. مصاحبه بسیار جذاب و شنیدنی به دلیل اینکه ایشون زندگیشو تعریف کرد که چقدر شکست‌ها کمک کرد که تو زندگیش پیروز باشه. من پیشنهاد می‌کنم این قسمت رو از دست ندین. آقای موسوی خداحافظ. خدانگهدار. متشکرم. سلامت باشید. خداحافظ بریم بیایم. خب تو این قسمت برنامه ما مهمانی رو داریم که تو قسمت مهمانی‌هامون یک مهمان عزیز و گران‌قدر داریم که دعوتش می‌کنیم و باهاش گپ می‌زنیم. مهمان این قسمت یه آدم خیلی خفن و باحاله، یه بابای سبیلویه، یه معلم مهربونه و یه مارکتر خیلی خفنه که اتفاقاً جزو طرفدارهای رادیو رشدینا هم هست. خواهش می‌کنم خودتو معرفی کن. من سلام عرض می‌کنم خدمت شما و تمام شنونده‌های پادکست درجه یک‌تون. من سلیمانی هستم از نوع حمیدرضاش. درود بر شما. سلیمانی که بود و چه کرد؟ کوتاه بگو تا بریم سراغ مفصلش. همون‌طور که شما فرمودین من تو دو قسمت در واقع فعالیت کردم یکی تدریس و یکی خب کار اجرایی. تو حوزه تدریس اولین باری که درس دادم کلاس سوم ابتدایی بود، کلاس خانم دلیری، ریاضی درس می‌دادم به محمد اخوان. بعد اونایی که ریاضیشون بهتر بود، خانم دلیری گفتش که به اونایی که ضعیف‌ترن بیان تدریس بکنن و بعد قرار شد محمد بیاد خونه ما. من رفتم یه تو حیاط زیرانداز انداختم، پشتی گذاشتم، میوه براش آماده کردم، تخته وایت‌برد گذاشتم بعد از اونجاها دیگه کم‌کم فهمیدم خیلی علاقه دارم به درس دادن که تو دوره مدرسه‌ام هر موقع که قرار بود پرزنتیشن، چیزی آماده باشه من داوطلب می‌شدم، گفتم که من می‌خوام صحبت بکنم یا یا تو بین دو تا نماز همیشه ما یه تایمی داشتیم برای ارائه دادن، من همیشه داوطلب بودم یعنی تو هفته همیشه اسم من اونجا بود. از این دانش‌آموز نچسبا که همه جا هستن. می‌گه استاد که امتحان می‌گیرین نه در اون حد نبودم ولی خیلی ارائه دادنو دوست داشتم که یه نصیحت خیلی مهمی اونجا یه ذره مسیر زندگی منو تغییر داد. که من می‌خواستم برای معلم شدن درس بخونم و فکر می‌کنم دانشگاه فرهنگیان می‌گن که برم اونجا و دیگه کلاً معلم بشم. پدرم به من گفتش که به‌جای اینکه تو بری معلم بشی مارکترشو در کنارش معلمی ادامه بده. گفت نه درس بخون استاد دانشگاه شو آها. گفت اون که بهتره مثلاً تو دانشگاه هستی فلانی مهارت تکنیکالی هم بلدی از اونم می‌تونی کسب درآمد بکنی، دیدم که حرفش منطقیه. بله کاملاً. و این شد که من دوران دانشگاه یک سال معلم پایه پنجم ابتدایی بودم یعنی رفتم آموزش‌پرورش گفتم من می‌خوام درس بدم رایگان بعد تو یه شهرستان کوچیکی منو فرستادن که من یه سال اونجا پایه پنجمو درس دادم. چه باحال کجا بود؟ نیم‌ورِ استان مرکزی محلات آها که من اونجا درس دادم و بعدش یک سال بعد که فوق‌لیسانسم تموم شد رفتم دانشگاه، تو محلات یک سال مبانی IT و مبانی مثلاً چیزهایی که به شاخه IT و مدیریت می‌خورد تدریس می‌کردم. باریکلا. آره و کلیتش، چی خوندی دانشگاه؟ من دانشگاه خودم لیسانس مهندسی IT خوندم، فوق‌لیسانس مدیریت IT خوندم و بعدش یه MBA مارکتینگ هم گرفتم. درود بر شما. آره خیلی این از کار در واقع تدریس بود که جزو علایقم بود و کار اجرایی در واقع برمی‌گرده به به صورت مربوط به اونش از سال ۸۹ ولی قبل‌ترش من پدرم اصلاً علاقه‌ای نداشتش که بچه درس بخونه می‌گفتش که به بچه کار بکنه، می‌گفت بچه باید درس بخونه، کتاب بخونه، مطالعه کنه، کورس بگذرونه، خیلی آکادمیک فکر می‌کرد ولی من خیلی دوست داشتم درس بخونم. برم سرکار، این برعکس می‌گفت. اولین باری که رفتم سر کار با مخالفت پدرم ازش اجازه گرفتم که برم منشی یه آموزشگاه، دیپلم مدارک دیپلم اگر یادتون باشه می‌دادن سال ۸۶ معادل می‌کردن اینا اون موقع بود که یه کم آدم‌ها درس می‌خونن معادل دیپلم بهشون آفرین، آفرین، من رفتم اونجا منشی شدم روز سومی که اونجا منشی بودم به دلیل جعل مدارک اومدم پلمپ کردم سازمان‌تو را. آره خیلی حس دارکی داشت اون موقع یعنی من فکر کنم پسر خونگی که مثلاً شما همه‌اش درس خوندی همیشه تو کتاب بودی یهو با پلمپ و مثلاً جعل مدارک با حقایق جامعه زود آره، خیلی عجیب بود برام و بعد دیگه دوباره شد سال بعدش که به‌واسطه اینکه من کل خاندانم تو کار ساختمان‌اند جز خودم دوباره درخواست دادم، با بدبختی منو فرستادن سر ساختمون، گفت می‌تونی بری کار بکنی. یه فکر می‌کنم یکی دو ماهی مثلاً تو تابستون رفتم کارگری و گذشت تا فکر می‌کنم سال اول دانشگاه ۱۸ سالم بود و این تجربه بسیار ارزنده‌ای برام بود که رفتم توی ساختمونی کار کردم و اونجا وقتی دیدم که پسر اون آقای که مثلاً بابا اینا داشتن براش ساختمون می‌ساختن اومد با یه لکسوس قشنگ فکر می‌کنم اومد و بعد خیلی هم‌سن و سالم بودیم، ولی اون نمی‌دونست که مثلاً من دانشجوی IT ام و اصلاً کسی‌ام که حالا از نظر سبقه تحصیلات المپیادی بودم و نمی‌دونم چی‌چی بودم و اینا. این اختلافی رو که دیدم، یه تلنگر این‌جوری تو مغزم زد که چرا؟ چرا این‌شکلیه؟ خب من اینو چه جوری جبرانش بکنم؟ بعد چه کار بکنم؟ یه فضایی منو تو خودش برد که یه حالتی مثل ناامیدی‌طور داره که من می‌تونم برسم به اونجا و نمی‌شه و شک‌سیاه افسردگی آره، آره دقیقاً. من مثلاً سال اول دوم دبیرستان که من سال اول دوم دانشگاه که تو دانشگاه شما مثلاً اومدی با یه محیط جدید تحصیلی آشنا شدی، به‌هرحال محیط فرق داره دیگه، از یه محیط کاملاً پسرونه دبیرستانی‌طور که شما همه‌اش تو سر و کله هم دیگه می‌زنی باید تو یه محیط دیگه‌ای که بهت می‌گن در مثلاً مهندس و خوش‌تیپی و خوشگل می‌ری، ولی یهو اون خوش‌تیپی خوشگلیه با کاری که خودم کردم خودم انداختم توش حس کردم که اِ مثلاً تو شنبه تا چهارشنبه مهندس، مهندس، شیک و پیکو بری دانشگاه کیفت مثلاً با کفشت ست باشه، ولی چرا من این کارو کردم؟ و برام تجربه خوبی بود ولی بعداً، حتی امسال عید اون ساختمونی که رفتم پله‌هاشو بندکشی کردم، رفتم اون جلوش وایسادم، اول خداروشکر کردم، گفتم آقا دمت گرم خیلی مشتی‌ای. اصلاً فکرشو نمی‌کردم. اون روزی که این قضایا اتفاق افتاد به این سرعت مثلاً دِ این لطفی که تو در حق من کردی برسم، ولی خیلی برام جذاب بود. خیلی خوب بود. دیگه بعد رفتم دوباره به اصرار خودم که همچنان پدر من خیلی آدم آکادمیک، درس بخون، دوره بگذرون، کلاس زبان برو مثلاً دوره دانشگاه من نتورک پلاس و CCNA گرفتم شبکه. رفتم دیدم خودم نیستم، رفتم دوره گرافیک گذروندم، وسط فتوشاپ فهمیدم خودم نیستم، اومدم بیرون. رفتم برنامه‌نویسی، C# و اینا گذروندم دیدم خودم نیستم، اومدم بیرون. همه اینا رو بابا می‌گفت برو برو برو مثلاً بخون، ایراد نداره. پیدا کن، جاتو تو هستی پیدا کن. یعنی من از خیلی زمان‌های عقب‌تر یادمه هر کلاس آموزشی و هر الان کتابخونه من فکر می‌کنم بزرگترین دارایی منه. یعنی هر کتابی من دوست داشتم از بچگی بابا می‌گفت بخون، بگذرون، فلان کن. رفتم توی مغازه نمایندگی ران‌سل کار کردم، که کار تعمیرات لپ‌تاپ و اینا می‌کرد. اون کمک کرد که مذاکره من بهتر بشه، صحبت من بهتر بشه، مثلاً مشتری که می‌اومد باهاش ارتباط بگیرم و این کارها رو بکنم. دیگه از اون سال که گذشت اومدم و توی شرکتی در واقع IT تو تهران کارآموزی کردم، که دقیقاً پادگان اشرف بود. ببین من دقیقاً فکر می‌کنم اگر من برم پادگان اشرف مثلاً می‌گم که چقدر این فضا خوبه. جزو سخت‌ترین، اما چون بعضی‌وقت‌ها دیدی گپ می‌زنی تو کجا کار کردی، من کجا کار کردم، اون می‌گه. من هر موقع تعریف می‌کنم می‌گن امکان نداره که این، این سازمان وجود داشته باشه. ما زنگ شیر داشتیم ساعت ۹ صبح خب؟ زنگ شیر؟ زنگ شیر! بعد کتاب من اسم، من کتاب ۷ عادات مردمان مؤثر استفان کاوی رو امتحان دادم. کتاب، کتاب می‌دادن و شما باید اون کتاب رو امتحان می‌دادی. مثلاً خوب به عالی رو باید امتحان می‌دادی. چه سازمانی بود می‌تونم بپرسم آقا یه سازمان نظامی اینا بود؟ نه نه نه، خصوصی بود کاملاً. آها، چطور؟ و این‌شکلی بود که اگر شما حقوق تو به یک‌نفر می‌گفتی جفت‌طرف اخراج بودین. اگر دختر و پسر با هم دوست می‌شدن جفت‌طرف اخراج بودن. من و امیرحسین با هم رفیقیم، من می‌خواستم برم ناهار تایم‌های ناهارو خودشون می‌چیدن. منو می‌ذاشتن ۱ تا ۱:۱۵، شما رو می‌ذاشتن ۱:۱۵ تا ۱:۳۰، یا مثلاً می‌ذاشتن ۱۲ تا ۱۲:۱۵، که تایم ناهار اونا به هم نخوره. بعد، خیلی چیزهای عجیب‌غریبی بود، مثلاً همه جا دوربین داشت، همه جا. بعد من یه روز تی‌شرت پوشیده بودم، یادمه لباس‌هام کثیف بود، با تی‌شرت رفتم سازمان بعد، دیدم منو صدا زد مدیرعامل که بیا بالا، گفتم که رفتم بالا یه نگاه کرد به من این‌شکلی، گفت برو برو. بعد موندم که چرا خب من چیکار کردم خودم؟ آره که تی‌شرت هم‌نوع و عجیب‌ترین داستانی که اتفاق افتاد اونجا سرِ، فکر می‌کنم جامعه حذفی یا پرسپولیس بازی داشت یا استقلال. شما حق نداشتی از اینترنت شرکت شخصی استفاده بکنی. من تو تایم ناهار که خواستم قبلش برم، یادمه یه جامعه حذفی بود یه حاشیه‌ای توش اتفاق افتاده بود و دقیق خاطر‌م نیست چیه. من ورزش ۳ رو باز کردم، یک دقیقه مونده به تایم ناهارم، یا سه دقیقه، دروغ نگم، می‌زدم ورزش ۳ مثلاً ببینم حاشیه چیه و چک کردم و در حدِ یک‌م‌م سرِ پا بودم. بستم رفتم، دیدم گوشی زنگ خورد. گوشی زنگ خورد، مدیر من نبود توی اون سازمان، یکی از بچه‌ها که برنامه‌نویس بود گوشی رو برداشت، گفت بله بله، بعد گوشی رو گذاشت، اونم با ناراحتی گفتش که ناهارت که تموم شد برو دفتر مدیرعامل. من رفتم که، باشه، بعد مدیر منم یه خانمی بود، من رفتم و رفتم تو در زدم، نشستم رو صندلی. گفت کی گفت بشینی؟ پاشو. رفتم جلو در واسادم. یه داستان یه بشین پاشو برو! من وایسادم و بعد به من گفتش که، مدیر منم اومد، یه خانمی بود. یهو گفتش که، همین که این خانم از تو گفتش که، «شما کجا بودی که

آقای سلیمانی رفت تو سایت‌های نامربوط، ببین دیدم که می‌گن یه نفر قرمز می‌شه شبیه لبو می‌شه، این بنده خدا واقعاً شبیه لبو شد. بعد یه گفتم که آقای فلانی بگیم ورزش ۳ بوده، یه الان فکر می‌کنم من سایت، چه سایتی رفتم؟ گفت نه تو چرا از اینترنت‌هام به من خیانت کردی فلان، گفت من خوبم گوشی تو استفاده کنم، گفتم گوشی من قفل داره، من همین‌جوری عادی گفتم، گفت جواب منو ندارم، مردک خام. بعد، بعد، من اومدم پایین و این خانمه دید که، آقای سلیمانی، آره، این خیلی خام، مثلاً این خانمه خیلی ناراحت شده بود. بعد گفت تو چیکار کردی سلیمانی؟ گفتم به حضرت عباس من ورزش ۳ بودم، به قرآن ورزش ۳ بودم. اومده کار کشید به سی‌تی‌او. من اون موقع فکر کنم دانشجو هم بودم. کار کشید به سی‌تی‌او، سی‌تی‌او سازمان رو خواستن و سر همین سایت، بعد یه روز، من یه همکاری داشتم که با هم کلاس بیرون می‌رفتیم، به من گفتش که، حمیدرضا، تو چه سایتی رفته بودی؟ گفتم آقا به قرآن ورزش ۳ بود، به حضرت عباس ورزش ۳ بود. که این خیلی به من بعداً کمک کرد. یعنی کمک کرد که خدمت سربازی برام راحت‌تر باشه، کمک کرد که خودم که مدیرم وقتی مثلاً به یکی از بچه‌ها تسک می‌دم، تسک‌اش رو رژکت می‌کنم، فکر می‌کنم اتفاقم افتاد برامون. می‌بینم استرس گرفته، می‌گم ببین آروم باش، من تو سازمانی بودم که، مثلاً تسکی که رژکت می‌شد، خیلی بد برخورد می‌کردم، فلان می‌کردم، درکت می‌کنم. الان مثلاً این شرایط این‌شکلی نیست، می‌دونم، و فکر می‌کنم اون‌ها واقعاً می‌گن مسیر موفقیت بعضی وقتا داشت، یا مثلاً مسیری که خدا برای آدم می‌چینه، یه جاهایی‌اش می‌خواد بهت درس بده، ولی درس‌اش سخته، اون‌ها برای من این‌شکلی بودند. مثلاً ما شنبه‌ صبح‌ها گفتی بشین و پاشو یادمه، پنج‌شنبه‌ غروب بود شد شنبه‌ صبح. شنبه‌ صبح‌ها این‌شکلی بود که مدیرای ارشد سازمان سمت چپ پا ایستادند، بقیه این‌طرف، و مثل سان دیدن بود، ما سان می‌دیدیم. من یه حالت اون‌شکلی بود این فضا. هنوز شرکت‌ها سر پاعه؟ آره، من تو جاب‌گای و اینا می‌بینم که بعضاً می‌نویسند و آره، که این‌ها مثلاً این‌شکلی‌اند و این‌جوری‌ان و، یه کاری که داشت، مثلاً این بود که شما، بعد از تایم کاری باید یه کار مثبتی انجام می‌دادی، به سرپرستت، مدیرت و مدیرعامل اس‌ام‌اس می‌دادی. آها، اه، من تعهدم رو انجام دادم. مثلاً دوتا لغت زبان می‌خواستی بخونی، نمی‌نوشتی زبان‌خونه، می‌نوشتی تعهدم رو انجام دادم. این به من کمک کرد که، همین الان اگر ببینید، مثلاً من سالیانِ سالِ لیستِ تو‌دو دارم، برای خودم می‌نویسم، مثلاً سه مورد شکرگزاری روزانه، ۳۰ دقیقه پادکست، نوشتن نوشته‌ی روزانه که حالا این پلن‌ام چون این‌جا اینترنت نداریم، نیست، ۱۳ تا مثلاً مورد که روزانه دارم. ولی بهم کمک کرد اون نکته‌ای که خیلی جذاب بود برام. دیگه بعد از اون، رزومه فرستادم جاهای مختلف رو، اون‌جا کار چی بود؟ آی‌تی بود؟ ببین اگر خاطرت باشه، ما چیزی به اسم دیجیتال مارکتینگ، مثلاً ۱۰ سال قبل نداشتیم، اسم‌اش تجارت الکترونیک بود. آها، من تو تیم تجارت الکترونیک بودم، که به، حالا خوشبختانه و متأسفانه، اون‌جا بودم و خیلی فضاها، جاهای سخت بودم، چیزهای، چیزهای جدید یاد می‌گرفتم. من می‌گم همه‌جا دوربین داشت. مثلاً در این حد که به مدیرم تذکر دادم که چرا سلیمانی می‌ره، این‌قدر چای می‌ریزه، که من به من گفت از خونه فلاسک بیار. من خوب فلاسک می‌بردم. بعد من چی‌جوری‌ام؟ من در این حالت‌ام که، بهترینِ حالت روزی یه لیوان چای می‌خورم. بهترینِ حالت‌ام، یعنی اگر یادم باشه روزی یه لیوان چای می‌خورم. یا مثلاً این‌که یه، خانومی بود دقیقاً یادمه متولدِ سالِ ۴۹، بعد، مدیرم من یه سوالی ازش پرسیدم در مورد اکسل، ایشون بلد بود، گفت از ایشون بپرس. من رفتم فکر کنم فاصله‌مون خیلی بیشتر از اینی که الان بینِ ما هست بود، رفتم گفتم این چه‌شکلیه؟ مدیرعامل زنگ زد، گفت این چی می‌خواد بغلِ این نشسته؟ گفتم ببین تو منطقی فکر کن، اصلاً من کاری ندارم، چه چیزی می‌تونه بینِ این دو نفر به غیر از فضای کاری اتفاق بیفته؟ آره، این کارآموزیِ من تو این شرکت ۶ ماه بود، که من فکر می‌کنم نزدیکِ ۱۰ کیلو لاغر شدم، بعد زیرِ چشم‌هام کامل سیاه شده بود، استرسِ عجیبی گرفته بودم. مثلاً یه تایمِ صبحونه ۸ و نیم تا ۹ بود، یه سالی تهران برفِ سنگین اومد، من ۹ و مثلاً ۲، ۳ دقیقه لقمه‌ی صبحونه رو این‌جوری بود که از دستم می‌گرفتن، تو این حالت، این‌قدر دارک. نه این‌که بیاد چنگ بزنه ها، ولی این‌که تو اجازه نداری بخوری و فلان و، که من مثلاً لقمه رو گذاشتم و اومدم بیرون. گفتم که اوکی، و این سازمان هنوز هست و، این، اولینِ تجربه‌ی من به عنوانِ یه آدمِ کارمند بود. حالا معلمی و غیره نه. دیگه بعد از اون، بعد از اون دیگه هرجایی رفتم دیگه، اوکی بود. اوکی بود. آره، شرایط برام خیلی معقول بود، تا دوباره یه نصیحتِ دیگه‌ای، خیلی برام تأثیرگذار بود. نصیحتِ دومی که در واقع کاری برام اتفاق افتاد، من رزومه‌ خیلی می‌فرستادم جاهای مختلف. اصلاً آدمی که بشینم نبودم. هی می‌گفتم باید کار کنم، فلان کنم، چند جا کار کنم، مثلاً اون‌جا برم تجربه کنم، یا این‌ها رو یاد بگیرم. این‌جوری، تیپِ شخصیتی‌ام این‌شکلی بود و خدا رو شکر هست. در حدی که یه بار یه اپلیکیشنی نصب کردم، یه اپلیکیشنی فکر می‌کنم نصب کرده بودم و نتونستم باهاش کار کنم، رفتم پشتیبانی پیام بدم، دیدم پیامِ بالاتر هم رزومه‌مه. مثلاً رزومه فرستاده بودم سال‌های قبل که من اگر بشه بیام باهاتون کار کنم، فلان کنم رایگان، بیام، خب این جزو مارکتینگ آدم حساب می‌شه دیگه که آقا من بیام شروع به کار کنم و هزینه‌ای که تو می‌خوای هزینه‌ی تبلیغات و بازاریابیِ خودت بکنی رو، هزینه‌ی کارِ رایگانِ در نظر می‌گیری. بله کارآموزی فوق‌العاده‌ست. کلی چیز به آدم یاد می‌ده. تا سالِ ۹۶ که دیگه، رفتم سربازی اون‌موقع مدیرِ بازاریابیِ شرکتِ بی۲بی بودم. رفتم و همه‌چیز صفر شد. یعنی اون‌روزی که دفترچه‌ رو فرستادم و دیگه کار رو کردم، یه من تا ۳۱/۵ سر کار بودم، ۱/۶، موهام رو زدم، نه، ۳۱/۵ موهام رو زدم کچل کرده با کیف، با‌شال رفتم سِفِکه تهران، گفتم من سربازم، همه‌چیز تموم شد. یعنی هرچی تو اون سال‌ها دانشجویی و این‌ها کار کرده بودم تا از اون کارآموزه بشم مدیرِ مارکتینگ، البته استارتاپِ کوچیکی بود، یعنی آن‌چنان نبود که بگم یه تیمِ بزرگه، یه کسب‌و‌کارِ بزرگی بود. همه‌چیز دوباره صفر شد. یعنی رسیدم به نقطه‌ای که، هیچ سازمانی تو رو نمی‌خواد، جامعه تو رو طرد کرده و اولینِ بار بود که تو مترو اس کردم. که وقتی اومدم تو، می‌بینم آدم‌ها دارن ازم فاصله می‌گیرن. یعنی به عنوانِ یه سرباز اومدم تو، حالا چون بحثِ بهداشت و این‌جور چیزها در واقع تو خدمت هست و هیچ چاره‌ای نداشتم. من‌هم تازه وقت کرده بودم، نقطه سرِ صفر اومدم شدم ادمینِ اینستاگرام. ساعتی ۲۰ هزار تومن فکر کنم درآمدم بود اون سال، و شاید باورتون نشه، من کارتِ عروسی‌مو این‌شکلی خریدم که شبا ساعتِ ۹ شب سفارتِ ایتالیا باز می‌شد، شما وقت داشتی رجیستر کنی، یه نوبت بگیری. نوبت رو ۵۰ هزار تومن می‌فروختم. ۱۰ تا نوبت که فروختم شد ۵۰۰ هزار تومن، یا، نه ۳۰۰ هزار تومن. ۶ تا فکر کنم نوبت فروختم، با اون‌ها پاشدم رفتم، امینِ حضور، کجاست؟ امینِ‌الدوله، جایی سمتِ بهارستانه، رفتم اون‌جا کارتِ عروسی‌مو خریدم. تو اون شرایط. بعد دوباره همچنان رزومه می‌فرستادم، رایگان کار می‌کنم، فلان می‌کنم. حتی واسه‌ی سایت‌هایی که بعداً مثلاً کارِ خدا بود، برعکس بود، که اون‌ها می‌اومدن مثلاً واسه‌ی مشاوره، نه، من به عنوانِ نویسنده رزومه فرستادم. تسک بهم دادن انجام دادم و رژکت‌ام کردن. یعنی گفتن که تو به دردِ نویسندگی و محتوا نمی‌خوری، یعنی این‌شکلی گفتند که، یادمه بینِ مثلاً ۱۰۰ نفر، یا مثلاً ۵ نفر می‌خواستند، مثلاً من شدم ۵۶، ۷ این‌جوری بود، که گفتند شما نویسنده‌ی دورکار هم نمی‌خواید. بعد، به واسطه‌ی همین‌کارها که همه‌جا که فکر می‌کردم، یه آقایی رو من دیدم، فامیلی‌اش محمدی بود، هرجا هستی، خدا حفظت بکنه. یه رویدادی شرکت کرده بودم که ایشون رو دیدم، بعد از استرالیا اومده بود، دکترای بیزینس داشت. بهش گفتم من رو نصیحت کن. آره، من یه چیزی یاد بده. گفت چیکار می‌کنی؟ گفتم این‌جوری‌ام و وضعیتِ اقتصادی‌ام بسیار بده، یعنی با کارهای فریلنسری اصلاً نمی‌تونم کار بکنم، به من بگو چیکار کنم؟ گفتش که، از حوزه‌ی خودت پات رو بیرون نذار. من می‌خواستم برم اسنپ کار کنم، واقعیت‌اش، گفت از حوزه‌ی خودت پات رو بیرون نذار. گفتم یعنی چی؟ گفت مشاوره بده، تدریس کن، مثلاً اگر دیجیتال مارکتری، طراحی سایت یاد بگیر، طراحی سایت کن. اگر مثلاً دیجیتال مارکتری، نویسنده‌ی محتوا بشو. این‌کارها این‌جوری رو، برو از اون حوزه نیا بیرون. گفتم اوکی، چه، مثلاً پیشنهادِ جذابی، و موندم تو اون حوزه، این نصیحت خیلی بهم کمک کرد. دیگه، بعد‌اش هم از خدمت که اومدم، یعنی تو حینِ خدمتم یه اتفاقی برام افتاد، ۶ ماه اجرا کار کردم، پول‌ام رو ندادند و یادمه یه شب تو ماشین نشستم، هق‌هق گریه کردم، یعنی هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم، این‌شکلی بود، اون‌هم خیلی عجیب بود. رفتم سازمان دیدم نیست، یعنی رفتم زنگ زدم دیدم می‌شینه در رو باز نمی‌کنه. بعد تموم شده بود، آره، نبود، یعنی پشتِ دانشگاهِ شریف‌هم بود، یه خیابونی‌، فکر می‌کنم قاسمی، اگر اشتباه نکنم، اون‌جا بود، هرچی زنگ زدم دیدم نیستند، یعنی بعد نگاه کردم، دیدم رفتن من رو با خودشون نبردند. بعد اون‌هم نمی‌دونم چه اتفاقی براشون افتاد، اون‌ها هم هرجا هستند موفق باشند. خب، بعد چی شد؟ بعد دیگه کجا کار کردی بعد از این‌که از سربازی اومدی؟ از سربازی که برگردیم به سوابق‌ دیگه، برسون اون داستان، تا اینجاش خیلی خوب اومدی. آره، من از خدمت که اومدم، فریلنس بودم و برام جذاب بود. حوزه‌ی کاریِ فریلنسری، من یه، فکر می‌کنم ۶، ۷ ماهِ حوزه‌ی فریلنسری کار می‌کردم، با جاهای مختلف، فکر کنم سه تا چهار تا بیزینس بود. دیگه تدریس‌ام هم از اون‌جا شروع شد. خیابونِ قاسمی، خوبی‌اش برای من این بود که من رفتم دانشگاهِ شریف، بعد به من گفت چیکار می‌کردی؟ گفتم من معلم بودم و فلان و این‌ها. گفت چی‌ها، چیکارها کردی؟ گفتم دوره‌های مختلف رو گذروندم، این سرتیفیکیت‌هام و همون حرف‌هایی که بابام می‌گفت. یه ضرب‌المثلی داشتند اون‌ها تو روستا، می‌گفتند برو چیز یاد بگیر، بنداز پشتِ تاپویِ آرد. من نمی‌دونم این چیه، ولی انگار یه مخزنی بوده، توش آرد نگهداری می‌کردند، برای زمستون و این‌ها که خانم‌ها مثلاً یه تیکه‌ پولی دست‌شون می‌اومد، گره می‌کردند، می‌انداختند اون‌تو. روزِ مبادا اون پول به درد می‌خورد. بابام هی به من می‌گفت برو یاد بگیر، بنداز پشتِ تاپویِ آرد. که با کلاس اگر بخوام بگم مثلاً استیو جابز رفت دوره‌ی خطاطی یاد گرفت، دانشگاه که در واقع، آفرین، فونتِ اضافه شد، این کانسپتِ ذهنی‌اش بود. کجایی‌ان پدر؟ روستاهای خمین، قیدون‌ها‌یی است که در واقع اصالتِ ما به اون‌جا برمی‌گرده. خدا حفظ‌اش کنه. سلامت باشید. دیگه، همین‌که فریلنس کار می‌کردم، یه شرکتی که دوستِ من هم بود، فاصله‌اش‌هم تا خونه‌ی ما یک‌ربع پیاده راه، ۱۰ دقیقه پیاده

تو راه بود به من پیشنهاد کار داد، کی؟ مثلاً ۲۰ اسفند. آقا من دنبال یه آدم دیجیتال مارکتر می‌گردم فلان، آقا چند تا بچه داشتی؟ نداشتم. بعد گفتش که بیا با من کار کن، بیا مثلاً تو پیش خودمون و می‌ترکونیم و این‌جوری، اینا گفتم من آقا پنج شیش تا پروژه فریلنس دارم، تاریخش خیلی مهمه، ۲۰ اسفند، یعنی تو اون پروژه‌هایی که دیگه آخر سال بود. گفتم باشه، میام. بعد رفتم مصاحبه و رسید به مثلاً اواخر اسفند ماه، من تمام پروژه‌های فریلنسرمو باهاشون خداحافظی کردم. گفتم دست شما درد نکنه، ما تا الان با هم کار کردیم، من تصمیمم اینه که واسه سال جدید برگردم تو سازمان و سازمانی کار کنم و دیگه الان شرایطم هم که تازه ازدواج کردم و این داستانا می‌خوام که سازمانی باشه. اونا هم گفتن باشه. شد ۲۷ اسفند، زنگ زدم گفتم که چی شد؟ گفت بهت خبر میدم. شد ۲۸ اسفند، گفتم آقا من این‌جوری، این‌جوری، ۲۹ اسفند که تعطیل بود من رفتم تو سازمان اینا. گفتش که ما تصمیم گرفتیم که همون شیوه قبلی ادامه بدیم و در واقع اینو کار نکنیم. من موندم بدون هیچ کاری و کل اون عید غصه می‌خوردم که چیکار کنم. یادمه که یه بار اومدم تو جاب‌اینجا، قطاری برای همه رزومه فرستادم. قطاریا یعنی برای هرچی که دیدم نوشته کلمه دیجیتال مارکتینگ، محتوا، سئو، هر چیزی دیدم فرستادم. دیگه بعد از اون یه شرکتی پیدا شد، به من زنگ زد الهیه داشتم می‌رفتم که باهاشون قرارداد ببندم، یه شرکت دیگه به من زنگ زد، گفتش که، نه داشتم می‌رفتم مصاحبه کنم. زنگ زد به من گفتش که من با همه شرایط تو اوکی‌ام، هرچی پیش‌فرض بگی قبوله، بیا برای من کار کن. دیگه رفتم اونجا و، بعد یه مدت بودم دیگه رفتم اتاقک. بعد از حامی بودم یک سال که حامی هم با مدیر دیجیتال مارکتینگ، یه هولدینگ حامی که آژانس ادمود اون توئه. من مدیر بازاریابی، بازاریابی و تبلیغات آژانس ادمود بودم که در واقع تو حوزه سوشیال کار می‌کردن. یه چیزی مثل شورند و مثل جریان که الان در واقع استفاده می‌کنن، اون مدیر مارکتینگ خود ادمود بودم. دیگه یه نصیحت دیگه که خیلی تو زندگیم بهم کمک کرد و واقعاً درسته این سومین نصیحته بود. من دو تا پیشنهاد کاری داشتم، از حامی داشتم می‌اومدم، یکی مدیر ارشد دیجیتال مارکتینگ فرض کنید با حقوق N میلیون تومن، یکی کارشناس ارشد دیجیتال مارکتینگ، اتاقک. من رفتم و مصاحبه کردم تو اتاقک بعد اونم باید نسبت N‌شو بپرسه، آها میشه، مثلاً فرض کنید N دوم یا N منهای ۳ میلیون، اختلافشون ۳ میلیون تومن بود، اِ اختلاف حقوقیه، ولی اون مدیر ارشد بود، یه سازمانی بود توی سمت بلوار کشاورز خیلی خوشگل، خیلی زیبا، فلان، اتاقک استارتاپیه که خیلی جمع‌وجوره ولی خب خیلی کار درسته، من قلباً خیلی دوستشون دارم. رفتم اونجا، تو مدیر مارکتینگ، شهابِ شهبازیان بود. رفتم باهاش صحبت کردم، خیلی، اتفاقاً الان در اصل بحث استراتژی بوت‌کمپ دیجیتال مارکتینگ ما رو هم آقای شهبازیان افتخار میده و درس میده، بله بله، بعد رفتم پیش شهاب و باهاش صحبت کردم، گفتش که منو می‌شناسی؟ گفتم نه متاسفانه، گفتش که خب تو جایی می‌خوای بری تحقیق کنی، آدمه رو برو بپرس کیه؟ که می‌خوای بری اونجا کار کنی، رفتم پیش حامی، به، گفتش که دوست مشترکمون حامی غفاری در اومد، به حامی زنگ زدم گفتش که حامی جان، آقای شهبازیان رو می‌شناسی؟ گفت ببین آب دستته بزار برو اونجا بعدش بیا بزن تو گوش من. بعد زنگ زدم بابام دوباره، گفتم که، من می‌خوام مثلاً کار بکنم، بپرسیدی که حامی رو می‌شناسی یا نه؟ آره من تو حامی رو می‌شناسی گفت اگه بد بود تو، گفتم که بابا من مثلاً یه پیشنهاد کاری دارم مدیر ارشد فلان سازمان، مثلاً این‌شکلی مزایا این‌جوری، قطار کردم تا پایین و بعد مثلاً مزایای مالیش اینه، مزایای فلان، ولی اون‌ور شهابه، گفت چه جور آدمیه؟ گفتم خیلی آدم درجه یکی، با سواد و فلان، گفت اون آدمه، شک نکن، دو سه برابرِ فضای مالیه رو به تو میده، یعنی اگر ۳ میلیون تو در سال می‌گی ۳۶ میلیون کم می‌کنی، ضربدر سهِ‌ش بکنی، ۱۰۰ میلیون اون به تو برمی‌گردونه، با چیزایی که بهت یاد میده، مهارتایی که باید یاد بگیری، مدیر خیلی مهمی‌ان و دقیقاً بود، یعنی شهاب یه نقطه عطفی در دیجیتال مارکتینگ من بود. من روز اولی که رفتم اتاقک کار کردم، قبول کردم با اون اختلاف قیمت حقوق و همه اون چیزا و اونجا هم شدم مدیرِ دیجیتال مارکتینگ، اه رفتم قبول کردم، شهاب یه لپ‌تاپ گذاشت جلوی من گفت ۶۰ میلیون توش گوگل ادزه، کمپینو ببند. ببین من دستام این‌جوری می‌لرزید که ۶۰ میلیون فلان نکنه این خطایی بکنم، نکنه یه کاری بکنم. بعد، کمپینایِ این فلان‌سره مارکتینگ همکاری با برندای بزرگ، ما اون زمان فکر کنم با دیجی‌کالا کار کردیم، با فیلیمو کار کردیم، با تبسی کار کردیم، تمام سازمان‌هایی که بود، من ارتباط گرفتم باهاشون. خود یادگیریه، مثلاً شهاب این‌جوری می‌گفت، چی رو بلد نیستی؟ برو از طرف سازمان یاد بگیر، یه دوره‌ای منو فرستادن، حتی باهاش صحبت کردم، گفت می‌خوای کریر پس‌ت چه شکلی باشه؟ گفتم من مدیر مارکتینگ بودنم، گفت خلأتو نداشتنِ مدرکِ ام‌بی‌اِیه، برو ام‌بی‌اِی بخون. گفتم کجا بخونم؟ گفت برو بهار بخون، یعنی حتی این‌جوری که من الان دارم بهار درس میدم، خب، یعنی به این شکلی که اون هزینه‌ای هم که مثلاً تو موسسه آموزشی کردم، داره برمی‌گرده به عنوان حقوق، یه ۳ میلیون ازش چشم‌پوشی کردم ولی انقدر، یعنی اون برکته تو زندگی اومد، که بعد از اونم در واقع جدا شدم و الان در ساباوژن چی شد رفتی ساباوژن؟ من یه مدت از، چیز که از، یعنی بین اتاقک و ساباوژن یه سازمانی رفتم، به عنوان سی‌اِمو پیشنهاد دادم با شهاب مطرح کردم، گفتم که، سمچی چیز داره اتفاق می‌افته، گفتش که، خب یه جامپی تو داری، برو. هم از نظر مالی، هم از نظر اون پوزیشن. گفتم فراره رسیده، برم؟ گفت که برو. بعد باهاش مشورت کردم، رفتم سازمانِ، اون پالایش اشرفی که گفتم، در مقابلش هتل بود، آپدیت بود، نه آپدیت بود، یعنی می‌شد بگی خیلی بهتره، اون می‌شد اون، که من یه سه چهار ماهی اونجا بودم و، بعد یه تیم مارکتینگ خیلی درجه یکی اونجا ساختیم که اون بچه‌ها الان خودشون، اِ همه توی بیزینس‌های بزرگ ایران دارن کار می‌کنن، اون تیمی که در واقع اونجا بود، ولی خب شرایط، برای مراد نبود، خیلی اذیت شدن، هم بچه‌ها هم من. حالا چون اون سازمونه قابل پیگیریه، دیگه اونو نمی‌گم، حالا اولیا چون خیلی قدیمیه، برنگشتم و بعد از اون دیگه دیدم، شرایط اصلاً امکان‌پذیر نیست، رزومه فرستادم برای ساباوژن و گفتم که خیلی علاقه‌مندم که با شما کار بکنم و رفتم و پروسه خودِ ورود ساباوژن هم اینو بگو جالبه، چون من خیلی، خیلی چیز شنیدم در مورد منابع انسانیه، من، من، با یه، صبا ایده آره، من رفتم در واقع مصاحبه که انجام بدم لوکیشن رو اشتباه زدم، گذاشتم توی مدرس، بعد روزی بود، یکشنبه بود، بارونِ شدید می‌اومد، من ساعت ۹ با دکتر جلسه داشتم، مساحبه فنی‌ام بود، بعد اومدم و دکتر شکوهی، با دکتر ولی‌پور، ولی‌پور، قائم‌مقام مدیرعامل ساباوژن اومدم و گوله داشتم می‌رفتم که مثلاً به آن‌تایم برسم، بعد تماسم رو گرفتم، خیلی شیک، گفتم که من یک ربع مثلاً با تأخیر می‌رسم. یهو مدرس رو رد کردم، دیدم شما با اغصاد رسیدید، نگاه کردم دیدم اینجا که اصلاً سازمانی نیست، زنگ زدم گفتم که من گم کردم، آدرس رو به من میدین، داد گفتم اگه می‌شه لوکیشن بفرستین، فرستاد، گفتم تا اون می‌فرسته، من برم جلوتر دور برگردون دور بزنم. نداره رفتم تو سطر، تو اون فضایِ بارونی، رفتم تو سطر، صد گیر کردی، تو ۱۰۰ گیر کردم، رفتم تو دولت، تو دولتم گیر کردم. یه خیابون هم خلاف رفتم، خورد به یه خیابونِ یک‌طرفه، دوباره برگشتم. فکر کنم ۱۱، من رسیدم ساباوژن. چند دقیقه قبل بودی؟ ۹، ۱۱ و نیم. آها، بعد رسیدم، جالبه‌اش، رسیدم جلوی شرکت زنگ زدم گفتم که، من اومدم، بعد گفتش که، گفتم الان پارک می‌کنم ۵ دقیقه‌ای میام، کجا میرداماد؟ شما فکر کن به یکی بگی، من الان پارک می‌کنم می‌آیم، اصلاً اونجا نیست اصلاً نباید بگی. یعنی من ماشینو ول می‌کردم می‌رفتم، یه نیم‌ساعتم دنبال جا پارک گشتم، ۱۲ آره، تقریباً ۱۱، ۱۱ و ربع بود که رفتم تو، بعد به خودم دو سه بار گفتم برگرد تو چیز، گفتم آقا، برگرد، ولش کن، بعد هی یکی در گوشم می‌گفت، «لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»، برای انسان چیزی نیست جز با تلاشِ فراوان. گفتم آقا، رها کن، برو، تو این قسمتِ تو نیست، تو دیدی از این چیزا آدم به خودش می‌کنه، بعد گفتم حالا بذار یه تلاش دیگه، من بیشتر دنبال این بودم که یه نصیحت از محمد مهدی یا محمد جواد شکوری مقدم بگیرم. یه گفتم آقا من میرم اونجا، نهایت رد می‌شم دیگه، می‌گم یه جمله به من بگو، یه چیزی به من یاد بده. رفتم و بعد، دکتر هم که رفتم نشستم، گفت خوبی، بفرما، خیلی با روی گشاده، گفتم که، بعد به من گفت این پُرتاخیرترین می‌گن دیگه، یا دیرترین، گفت این پُرتاخیرترین جلسه‌ای بود که من با یه آدم داشتم، بعد من همون‌جا بهش گفتم و این سخت‌ترین مصاحبه‌ای بود که من تو زندگیم داشتم. گفت چرا؟ براش شرح دادم، بعد یه دونه آب‌معدنی از زیر میزش درآورد، گفتش که یه ذره استراحت کن بعد ادامه بدیم. یه پرسیدیم و گپ زدیم و اون جاهایی که براش مهم بود تو جلسه رو گفت و یه مارکتینگ‌پلن برای من بنویس. من اومدم خونه، این خیلی مهمه، چون من دو تا چیز الان توی لینکدین فارسی می‌بینم، اینو خیلی دوست دارم به بچه‌ها همیشه می‌گم، یکی اپلایدفورمه، یکی تسکِ فنی. و می‌بینم خیلی آدما توی لینکدین، اگر سازمانی رفتی و به شما گفت اپلاید، اون فرم اولیه رو بهش می‌گن اپلایدفورم، به تو گفت پُر کن، از سازمان بیا بیرون، تو رزومه براشون بفرست، نه اون خیلی فرقه، اون اسمش اپلایدفورمه، اپلایدفورم، سی‌وی و پروفایل و رزومه، چهار تا چیزِ مختلفه، و اونو تو باید پُر بکنی، بعد دومی تسکِ فنیه، یعنی شما کسی بهتون تسک فنی میده، مثل خواستگاری می‌مونه، مگه هرکی میره درِ خونه‌ای رو می‌زنه، مثلاً بهش دخترشون رو میدن؟ نه، بریم تحقیق محلی کنیم، همون‌طور که شما حق داری سازمان رو انتخاب بکنی، یعنی الان‌یی که مثلاً من حمیدرضا اینجا نشسته، اگه قراره باشه یه آفرِ از یه جایی داشته باشه، میره نگاه می‌کنه، مدیرهاشو یه سرچ می‌کنه، لینکدین‌شونو بررسی می‌کنه، دیگه مثل اون کارآموز نیست که، وای خدا شکر، یه جا به من گفت بیا برو سرِ کار، اونا هم همین حق رو دارن، یعنی ۱۰ نفر دارن بررسی می‌کنن. از من یه مارکتینگ‌پلن خواست، من نوشتم مارکتینگ‌پلن رو کرونا گرفتیم. ای‌وای، آقای همسایه از هر چیزی یک چیزی ازش درمی‌آد، من کرونا رو

رفتار بدی رو نشون دادم و به اون آب دادم. خب؟ و بهشون گفتم که من کرونا گرفتم ولی آدم بدقولی نیستم. این برای شما اگر امکانش هست مصاحبه منو به تأخیر بندازید. که قبول کردن و و بعد با دو تا عزیز بزرگوار در واقع اکوسیستم ایران محمد مهدی و محمدجواد آشنا شدم که مصاحبه‌هامون دیگه توی یعنی فنیمون مرحله اوله و توی مراحل بعدی بیشتر بعد اچ‌آری داره. و رسیدم به مصاحبه با محمد مهدی و محمدجواد، خواستم نصیحتمم بکنن. به محمدجواد گفتم که به من نصیحت بکن. دو تا چیز به من گفت. یکی به من گفت: توی لحظه زندگی کن. کتاب نیروی حال اکهارت توله رو بهم داد. یکی‌ام به من گفت: هر جا رفتی کار کردی، رئیس خداست. واسه اون کار کن، اون می‌بینه و اون رشد و ترقی اونجا می‌افته. یعنی نگو من ۵ و نیم ساعت بزنم برم بیرون یا مثلاً حالا مگه امیر حسین این کارو کرد که من این کارو براش بکنم. این دو تا نصیحتم خیلی برام سازنده بود. باریکلا. چه قدر قشنگ. خب، یکم درمورد صبا ویژن بگو، اصلاً کجاست. حالا می‌دونیم الان زیرمجموعه صبا آیده است، خواهر یا برادر آپارات و فیلیموئه. ولی یکم بیشتر بگو اصلاً صبا ویژن چیکار می‌کنه. بسیار. ما یه هلدینگ داریم صبا آیده. داخل صبا آیده، بیزنس‌هایی مثل آپارات هست که خود آپارات، آپارات اسپرت و آپارات کودک رو داره. فیلیمو هست، فیلیمو مدرسه هست، صبا ویژن هست و سینماتیکت که صبا ویژن به عنوان بزرگترین آژانس تبلیغات آنلاین ایران به‌خاطر اینکه ما بیش از ۵۰ درصد ترافیک ایران رو توی سازمانمون داریم. و آپارات، سایت اول ایران با بیش از ۶۰ میلیون کاربر یونیک. یعنی هر ایرانی که یه موبایل داره یه بار آپارات رو باز می‌کنه در ماه. در ماه. و اعداد پیج‌ویومون یه چیز عجیب‌غریبه که الکسا، خدا بیامرز، اگه بزنید مثلاً ۹۰۰ میلیون پیج‌ویو، این شکلی داریم که بسیار بزرگه و خود فیلیمو هم که ۷۵ تا ۸۰ درصد سهم بازار وی‌او‌دی ایران رو داره و به‌غیر از اون‌ها ما پلتفرم‌های مختلفی داریم. از لحاظ کاربر یا از سهم بازار از لحاظ تعداد کاربر یا نمایش کل؟ نه، کاربر که ما داریم روی شِرافوش بیشتره. و اینکه دو تا چیز دیگه‌ای که هست، اینکه خود صبا ویژن محصولات مختلفی داره. شاید همه ما رو به اسم پلتفرم تبلیغاتی‌مون بشناسن که ما بهش می‌گیم وی‌پلاس. یعنی تبلیغاتیه که اون خودش در واقع به یک‌دونه تو مدیا اد وصله و شما می‌تونید از طریق صبا ویژن توی یک‌دونه تو مدیا اد هم تبلیغ بکنید. بزرگترین اینونتوری ایران می‌شه. به یک‌جوری اگر ببینیم. شورند رو داره که پلتفرم تبلیغات شبکه‌های اجتماعیه، ما راهکارهای خلاق رو داریم. این کلمه خودش خیلی باید باز بشه. یعنی وقتی ما می‌گیم یه سازمانی، آژانسی کریتیو سلیوشن داره، این‌جوری نیست که ما بگیم آدما کریتیو نشستن. اصلاً بگو، چی می‌خوای؟ بل‌بل‌بل‌بل. یعنی یه یه واحدیه، اسمش راهکار خلاقه که شما با توجه به بودجه‌ای که داری، با توجه به امکاناتی که داری، با توجه به زمانی که داری، برای سلیوشن ادورتایزمنت می‌چینه. یعنی بهت می‌گه که خب تو چی داری؟ بودجه‌ت چقدره؟ چقدر زمان داری؟ و حالا شما در ایران محدودیت‌های کارفرما و محدودیت‌های در واقع نهادهای نظارتی و محدودیت‌های فرهنگی و حالا ارزشی که در جامعه هست هم لحاظ بکن که در واقع اینا هم هستش. یا تیک آبی که به عنوان آخرین محصول ما هست که توی صبا ویژن به زودی ازش رونمایی خواهیم کرد که آنالیزورهای متفاوت و خیلی عجیب‌غریبه اینستاگرامه که من قول می‌دم که نه که بخوام گوشی از سرمون بروبالا آره، آره. خیلی محصول خفنیه. نه که مال خودمون باشه ها یعنی فک کنم نشون‌تون دادم یه بار. آره به من نشون داد. آره اون خیلی ابزاری درجه‌یک. اون قراره که چه کمکی بکنه؟ ببین شما توی تیک آبی، حالا من اینجا اینترنت ندارم وگرنه می‌تونستم نشون‌تون بدم. شما پیج‌تون رو بهش می‌شناسونین و یوزر پس هم نمی‌خواد. تو بایو یه کد می‌ذاره می‌خونه. بعد دسترسی داره. رقیبات رو بهش می‌دی. مثلاً می‌گی اینو اینو اینا رقیبن. رقیبا رو می‌گیره، کل فالوورا رو می‌خونه، اشتراکش با پیج شما فالوورا کی‌ان بهت لیست میده، افتراقشم میده. مثلاً می‌گه حمیدرضا وی‌پلاس رو فالو کرده، رشد اینا رو فالو نکرده، مثلاً هلیا تک هم فالو کرده. بعد تو می‌فهمی که این دو تا رو فالو کردی، آدم پس رشد رو بهش می‌خوره. اینا رو بهت می‌ده، امکان تعریف لینک بایو داری. مثل زی‌لینک همچین چیزی هست. بعد آمار خود زی‌لینک رو بهت جداگونه می‌ده. فالوورهای غیرفعال تو بهت می‌ده. کسایی که فالوور روح بهش می‌گیم. اونو میده. قرعه‌کشی می‌تونی بکنی. کامنت‌پیگر داره. یه افکت بالی‌ام داره این‌جوری ستاره و اینا می‌زنه. بعد بین فالوورا یه پست خاص قرعه‌کشی می‌کنه. بین در واقع فالوورهای فعال قرعه‌کشی می‌کنه. این کارا رو می‌کنه و بعد پیج‌های تبلیغاتی هم بهت معرفی می‌کنه. می‌گه اون فالوورا بود خوندم اونجا، اون جامعه هدف، اینا رو هم فالو می‌کنن. تو این پیج‌های تبلیغاتی هستن. دیگه آدم به چی می‌خواد؟ آره. بازخورد چیزم بهت میده، تبلیغات خودتم بهت میده. آره. من همین الان مشترکشم. اگر راه بندازین ان‌شاالله به‌امید خدا. مثلاً می‌گه امیرحسین اگر رفته توی پیج مثلاً اِچ‌آرسولمانی تبلیغ رفته ۱۰۰ نفر فالوور گرفته، این ۱۰۰ نفر هم به‌ت لیست می‌کنه. می‌گه اینا چی‌کار خفن. من مشابه خارجیشو ندیدم. هنوز هم که آره. خیلی روش کار کردیم. نگاه کن ایشالا. تمیزه. ولی با اون چیزی که سال پیش بود بهم نشون دادی، فکر کنم فرق می‌کنه. آره، یه دو سه تا پیووتِ ریز توش داشتیم، که از برنامه ویدیویی سوییچ کردیم و اونا رو کنار گذاشتیم، رو خود دولوپه کار کردیم. برنامه تلویزیونی اینا داشت. آره دیگه. کنسل شد اونا و افتاد فکر می‌کنم مثلاً اواسط اردیبهشت ان‌شاالله لانچش باشه. به‌امید خدا. خب یکم به ما دیتا بده. ببین از اون دیتایی بدی که مخاطبین رشد دوست‌ دارن. یکم ببین نگاه کن، ما که چیز با مدیرعاملِ فیلیمو نمی‌تونیم مصاحبه کنیم. آقایون شکوری هم که نمی‌آن مصاحبه. لااقل یکم دیتا بده از مجموعه فیلیمو یا آپارات یا هرجایی که می‌تونی دیتا بدی که یکم بشنوی بعد از اینکه چه اتفاقاتی داره می‌افته. چون همین‌جوری داره فرض‌های وی‌او‌دی کشور و یوزراشو نمی‌دونم این‌ها داره گسترش پیدا می‌کنه. اینکه حتی اگه دیتا هم قدیمی‌ام باشه یعنی اشکال نداره. مثلاً اون دفعه با هم صحبت کردیم، سریالی «جواد عزتی» بود. گفتیم مثلاً رکورد داره می‌زنه. خب؟ مثلاً این‌که گفتم که اشکال نداره که. نه، نه، نه. ما، آخه دو تا نکته‌ست دیگه اینجا. یکی بحث خود فیلیموئه که اون یه دپارتمان جداست. یعنی بحث تبلیغاته. تبلیغات ما تبلیغات فیلیمو و آپارات رو داریم. یعنی شما اگر می‌خوای توی فیلیمو تبلیغ بکنی، از طریق صبا ویژن می‌ری. یا اگر می‌خوای تو آپارات تبلیغ بکنید از طریق صبا ویژن می‌ری. من دیتایی که در واقع دارم دیتای تبلیغات این دو تاست. قبلش یه نکته خیلی خوبیه. من اینو توی صبا آیده یاد گرفتم. و همین باعث شده که من، اگر ببینید به جایی رسیدم که سوشال‌مدیا دیتاکس کردم. یعنی جز واتس‌اپ و تلگرام چیزی ندارم. همه رو پاک کردم. فقط رو سیستمم دارم. که در واقع اونجا می‌بینم. اینکه آدم در واقع یه ذره حضورشو کم‌رنگ‌تر می‌کنه و بیشتر روی دولوپِ محصولش کار بکنه یا توسعه خودش کار بکنه، خیلی کمک می‌کنه. یعنی چی منظورم اینه؟ من نگاه می‌کنم، بعضی وقتا ما یه نظری داریم. یه نقدی داریم. خب؟ شما می‌گی که نظرت در مورد این میکروفونه چیه؟ می‌گم «اِه» مارکِ رودِه. خیلی خوبه فکر می‌کنم. چیه؟ نظر دارم می‌دم. می‌گی نظر در مورد فوتبال چیه؟ مثل آقای حمید صدر. می‌گه «نه» می‌گفت آقا این‌جوریه، این‌جوریه، نظر می‌داد. یه چیزی داریم اسمش نقد، که دیدی بعضی وقتا می‌آن زمانی نقد می‌کنه که خودت کار اجرایی کردی. می‌گه پس من نمی‌تونم هیچ حکومتی رو نقد بکنم دیگه. چون که من که حکومت‌دار نیستم که. مگه حکومتی؟ آره نیستم که. این دو تا با هم تفاوتِ نظر و نقده‌ست. ما یه سری آدما رو می‌بینیم توی توییتر، توی لینکدین، ۲۴ ساعته فعالن. اینجا یه سؤالی پیش می‌آد، شما کی وقت می‌کنی مطالعه کنی، کی وقت می‌کنی کار اجرایی بکنی، کی وقت می‌کنی تئوریت رو به عمل تبدیل بکنی؟ اینکه ما یه فضایی رو برای خودمون درست بکنیم، یه می تایم‌طوری که مثلاً بشه زمانی برای خودمون. ما سواره بر سوشال‌مدیا باشیم. ما زمانِ اونو مدیریت کنیم. ما به اینستاگرام بگیم من دوست دارم به تو سر بزنم. من دوست دارم در واقع، هر وقت دوست داشتم می‌آم تورو چک بکنم. نه تو مزاحمت برای من ایجاد بکنی. دو تا چیز، یکی کتاب «بی‌حد و مرز» اسمشو یادم رفته، نویسنده‌شو یکی هم نیما شفیع‌زاده، اینو نیما به من کمک کرد که این اتفاق افتاد. تو کتاب بی‌حد و مرز می‌گه دنیای دیجیتال چهار تا چیز منفی به ما داده. کنار همه حسنایی که داره. یک، اینکه باعث شده که با پوش‌نوتیفیکیشن، توجه ما کم بشه. دو، حافظه ما رو باعث شده که آسیب ببینه. به این دلیل که من، آره حفظ می‌کنیم. سه، تو ماچ اینفورمیشنه. یعنی این‌قدر اطلاعات به ما میده، ما شدیم آدمای آرشیوی. یعنی اون دیتایی که موردنظرمونه نیازِمونه رو بهمون نمی‌ده. من می‌گم اِه، دوره فلان بذار سیو کنم، بذار بوکمارک کنم، بذار فلانیو سیو کنم، بذار فلانی رو بوکمارک کنم. می‌بینی همه‌ش دارم سیو می‌کنم. ولی اون زمانه نیست. و چهارمش استنتاج‌های کوتاه‌مدته. استنتاج‌های کوتاهه که من یه پستی یا استوری از زندگی آدمی می‌بینم، چقدر این خوشبخته. نمونه‌اش، یه تیک‌تاکره که همیشه اگر اشتباه نگم، جمله انگلیسی‌اش این بود پایِ پستاش می‌ذاشت: "When your relationship hasn't any drama." یه زن و شوهری بودن همش می‌رقصیدن. خوشحال می‌کردن. آقای آقا شوهر رو کُشت، آقای خانم رو کُشت. یا ایرانی که اسم نمی‌برم، یه خانمی تو حوزه اینفلوئنسرِ بیوتی‌اینفلوئنسرِ ایرانی بود. الان تو دبی کار می‌کرد و اینا، اومدن ایران. خیلی هپی، زندگیِ لاکچری تو دبی، چیز کردن. آقا گوشِ خانمه رو گرفته. پیج یک میلیونی‌شو پاک کرده. آخ! آره و این‌جوریه. یعنی این چهار تا چیزِ منفی‌ئه، که حالا نیما به من کمک کرد، با این چیزایی که انجام دادم، یه دیتاکسی خیلی حسابی کردم. آ نیما اومده تو صبا ویژن؟ مدیر محتوامون، نیما شفیع‌زاده‌ست. خیلی کار درسته. خب، فوق‌العاده‌ست. ما تو فصلِ دو باهاش مصاحبه کردیم. آره. حالا در مورد تبلیغات فیلیمو، تبلیغات آپارات، صبا ویژن و وی‌پدیا، من در خدمتم، بالاخص وی‌پدیا. چون کاره‌ خودمه. خب، بگو چیه. بگو چیه. ما وی‌پدیا رو با نیما عزیز اومدیم یه کاری انجام دادیم. به‌عنوانِ یکِ آژانسی که در واقع داره کار می‌کنه و رسالت اجتماعیِ خودمون. اینا رو کنار هم گذاشتیم، اومدیم نقطه تفاوت و نقطه تشابهِ خودمون با بیزنس‌های دیگه رو درآوردیم. از نظرِ محتوا. یه چیزی رو انداختیم، اسمِ «وی‌پدیا».

شعارش هم گذاشتیم مرجع تخصصی یادگیری بازاریابی. حالا دیجیتال مارکتینگ، برندینگ و همه این‌هایی که هست. چند تا کتگوری داریم. ما اونجا لایو اه لاین وبینارهامون رو داریم که وبینارهامون هم خیلی سعی کردیم خاص برگزار بکنیم، یعنی با سه تا دوربین برگزار می‌شه و بعد یه محیط استودیو‌طوری داره که مثلاً شما تخته رو می‌بینید و یه چیز در واقع جذابی سعی کردیم باشه، تو حوزه تبلیغات و چیزهایی که مربوط بهش. ما مقالات روزانه رو داریم. تو حوزه شبکه‌های اجتماعی، تو حوزه بازاریابی، تو حوزه دیجیتال مارکتینگ، برندینگ و شما هر دیتایی که بخواهید اون‌ تو می‌تونید روزانه ازش استفاده بکنید. ابزارگشایی‌ها رو داریم که نیما و تیمش اومدن ابزارهای مهم دیجیتال مارکتینگ رو دونه‌دونه دارن یاد می‌دن. ماز چیه؟ مثلاً آنالیتیکس چیه؟ همه‌ این‌ها رو داره آپدیت می‌شه. که دو تاش فکر کنم رفته تا چیزی هم لانچ نکنیم، به سه تا، دو تا نرسه، در واقع اونو رونمایی نمی‌کنیم. یعنی شاید برن ببینن یه چیزی هست ولی ما رونمایی نکردیم، به این دلیل که دو سه تاش باشه. پادکست رو داریم. آره. که اسمشو در واقع گذاشته بودیم Bcast. آره Bcast، "سباکست". آره گذاشتیم تو Bcast رو داریم. آره Bcast رو که داریم. سباکست رو که dedicated تو حوزه تبلیغات. یعنی هر کسی که می‌خواد تبلیغات فقط پادکست‌مون تو حوزه تبلیغات. که خود نیما در واقع گوینده‌ش هست. کورس‌های آموزشی داریم، اسمش دوره‌هاست که شما مثلاً دوره سئو رو می‌تونی بگذرونی، دوره دیجیتال مارکتینگ رو می‌تونی بگذرونی که دنبال این هستیم که بتونیم یه سرتیفیکتی هم بدیم، مثل آب خوردن. یعنی همه اینا رو جمع کردیم، منتها که خیلی رشدش برامون جذاب بوده که اگر بخوام بهتون دیتا بدم، نزدیک دو میلیون ویو ما ماهانه داریم از زمانی که راه‌اندازی کردیم. چقدره الان وقته؟ فکر می‌کنم از لانچ رسمی‌ش دو ماه گذشته باشه. قبلش بود ولی ما سروصدا نکرده بودیم. الان هم آن‌چنان سروصدایی نکردیم. فکر کنم فقط مثلاً یه پست توی کانال تبلیغاتی رفتیم مربوط به دیجیتال مارکتینگ و وب‌سایت‌های خودمون کار کردیم. باریک‌الله. خیلی خوبه. قابل‌تقدیره، هم تلاش شما هم آقای نیما خان شفیع‌زاده. باریک‌الله، جای یه همچین چیزی خالی بود. چون این مشعل رو یه مدتی تبسل هم می‌کرد. اگر یادتون باشه آکادمی تبسل که من اتفاقاً یه مدت باهاشون کار می‌کردم. یعنی به‌صورت رایگان کار می‌کردیم دیگه. یعنی محتوا هر کسی حالا هم از بچه‌های تبسل، هم از بقیه مدرسین می‌ذاشتن و من خیلی اصرار داشتم که محتوا‌مون ویدیویی باشه. و اتفاقاً این مدت‌های زیادی توی مثلاً کلمه هک رشد فکر کنم اول یا دوم بودن، نمی‌دونم دیگه کجاست، چک نمی‌کنم. ولی، ااا، خیلی خوبه اینکه یه مرجعی باشه که اونایی که نمی‌تونن برن تو دوره‌ها شرکت کنن یا سوالی دارن به زبون فارسی وجود داشته باشه. چون اینکه ما توصیه‌مون به همه مخاطبین رادیو اینه که حتماً زبون انگلیسی‌شون رو تو هر کاری می‌کنن، تقویت کنن. و برنامه‌نویسی یاد بگیرن. یعنی اصلاً مهم نیست چیکار داریم می‌کنیم. برنامه‌نویسی یاد بگیرین، چون من یه توییتی رو استوری کردم، نوشته بود که اگر شما برنامه‌نویسی و زبون انگلیسی‌تون قوی نیست، ۵ سال دیگه می‌زنین تو سر خودتون. بعد یه نفر اومد گفت چرا برنامه‌نویسی، حالا زبون انگلیسی فهمیدم. چرا برنامه‌نویسی؟ بعد من شروع کردم داستانی که برای بچه‌ها سر کلاس سعی می‌کنم، آقای هادی پرتوی رو تعریف کردم. حالا این بخش مهمانه، ولی خب من یه تیکه‌ای ازت قرض بگیرم. آقای هادی پرتوی ااا، می‌خواست بره مدرسه بگه که آقا تو رو خدا به من برنامه‌نویسی یاد بدین. بعد گفتن ما نداریم همچین چیزی. رفت کومودور گرفت، کومودور ۶۴، شروع کرد برنامه‌نویسی یاد گرفتن. رفت آمریکا، پول نداشت بره کالج، رفت برنامه‌نویسی کرد به‌صورت فریلنسری، پول کالج‌شو جور کرد، رفت دانشگاه هاروارد. وقتی اومد بیرون، مستقیم رفت مایکروسافت. یه استارتاپ راه‌انداخت، استارتاپ‌شو مایکروسافت خرید، یه استارتاپ دیگه رو راه‌انداخت به اسم I Like، یه شرکت دیگه خرید، و از اون موقع به بعد شد اینوستور، ادوایزر و جزو سرمایه‌گذاری‌های اولیه یا مشاورین شرکت‌هایی مثل فیس‌بوک، اوبر، ایر بی‌ان‌بی‌ئه. خیلی آدم خفنی‌یه ولی خودش تو رزومه‌اش می‌زنه که من فاندر و سی‌ئی‌او کد دات ارگم. کد دات ارگ چیه؟ می‌گه بچه‌ها باید تو مدرسه برنامه‌نویسی یاد بگیرن. هر کی هر کاری می‌خواد بکنه. بعد اصول طراحی الگوریتم یاد بگیرن، به‌خاطر اینکه خودش یه آماری می‌زنه، می‌گه که آقا یادگیری برنامه‌نویسی باعث می‌شه ۱۷ درصد بچه‌ها بیشتر برن کالج. و حالا واسه اونا رفتن به دانشگاه خیلی اهمیت داره، واسه ما شاید کمتر، ولی کلی مزایای دیگه هم می‌گه، اینکه بچه‌ها یاد می‌گیرن تفکر سیستمی رو یاد می‌گیرن، تفکر خلاق رو یاد می‌گیرن، که چه جوری الگوریتم با از طریق الگوریتم فکر بکنن و پیشنهاد می‌کنم کد دات ارگ رو ببینید، ۶۰ میلیون یوزر توی آمریکا داره و بیشتر از ۳۰۰ میلیون نفر تو دنیا دارن از جنبش اور آف کد استفاده می‌کنن که همه‌ اینا مدیون آقای هادی پرتوی ایرانی‌ئه. یه چیز هم من به این دوستانمون اضافه کنم اینکه عادت به کتاب‌خوندن، آفرین، یعنی این خیلی کمک می‌کنه، خیلی کمک می‌کنه آ، ااا، من یه معلم عربی داشتم آقای راعی، راعی‌پور یا راعی‌فر، حالا دقیقاً خاطرم نیست، ایشون اولین باری که اون، بوک اَدیکتیک می‌گن، چی می‌گن، معتاد کتاب می‌گن، بوک ورم می‌گن چی می‌گن؟ بوک ورم. آره کرم کتاب، کرم کتاب، ایشون شروع کرد در ما و به من یه کتاب معرفی کرد به اسم چه کسی پنیر من را جابه‌جا کرد، و من اونجا فهمیدم که اِ دنیا دست خودمونه، پس اینکه خودمون می‌تونیم تغییر بدیم، و بعد به کمک پدرم این کتاب‌خونی حفظ شد. کتاب‌ها جاهای مختلف کمک می‌کنن. چرا این آقای راعی رو مثال زدن؟ به این دلیل که گذشت، من گفتم شبکه رفتم، من شبکه رفتم خودم نبودم، حال نمی‌کردم از این آدم که دارم می‌بینمش. رفتم برنامه‌نویسی فکر می‌کنم بدترین برنامه‌نویس تاریخ اگر بخوام رقابت بزارن مثلاً من جزء ۳ تای آخر بشم، بتونم باهاشون رقابت بکنم. کنار من یه آقایی بود، یک دوست عزیز اسمش امیرحسین آستین، امیرحسین آستینه، این ضریب پوشی فکر می‌کنم بر هوش و این نابغه‌ها رو کامل رد کرده بود، آدم کسی بود که تو ۳ ماه ویولون رو یاد گرفته بود، سال ۹۱-۹۲ پروژه لیسانسش خودآموز کره‌ای به انگلیسی بود، زبان کره‌ای مسلط بود، زبان انگلیسی مسلط، یه چیز عجیب‌غریبی. خب، این همکلاسی من بود، یعنی ما استاد می‌اومد پای تخته مثلاً ساختمان داده یه مثال حل می‌کرد، ما تخته رو نگاه می‌کردیم و رنگ ماژیک، یعنی جزء این چیزی نمی‌تونستیم استخراج بکنیم. این دستشو می‌برد بالا، مثلاً به استاد می‌گفت استاد از این راه رفتین این شکلی، از این راه برین بهتره. بعد استاد هم مثل ما می‌شد. تخته رو نگاه می‌کرد با ماژیک، بعد که اینو همون سال یادمه تو قم نگهش داشتن، مثلاً یه سازمانی اومد دنبالش که سازمان خصوصی هم بود، همه‌ استادا اون‌ رو بردن، گفت برو اینجا کار کن، یعنی از همون سال‌ها شروع به کار کرد، به خاطر توانایی که تو برنامه‌نویسی داشت. خودم با امیر امیرحسین مقایسه می‌کردم، گفتم آقا من چقدر داغونم، مثلاً من چیکار می‌تونم بکنم تو این حوزه تا امثال این هستند؟ و ما اون کسایی که خونه دانشجویی داشتیم، مثلاً یکی از بچه‌ها الان یکی از مدیران اسنپه، رفت دنبال شبکه و سی‌سی‌ان‌ای و اینا رو مثلاً اون به من گفت برو بخون، نگاه می‌کردم با اون مقایسه می‌کردم، می‌دیدم اصلاً من کجام، چرا من نمی‌فهمم مثلاً سوئیتچ و روتر این روتره چیکار داره می‌کنه، پکت‌ها چیه، مثلاً ام‌سی‌تی‌آی‌پی این داستان‌هایی که اون موقع بود، اینا دارن چیکار می‌کنن. گذشت من یه درس اختیاری به ما دادن، تنها درسی که تو سازمان دانشگاه به من می‌خورد، مدیریت رفتار سازمانی بود، یعنی من اونجا فهمیدم که اصلاً تو دانشگاه چیزی به اسم یه شاخه‌ای به اسم مدیریت فناوری اطلاعات هست، اون کتابی که معلم دوم، معلم دوم راهنمایی به من گفته بود بخون، یهو دیدم اومد یه درسی رو گفت آقا مثلاً این کتاب و این کتاب رو بخونین، تحلیلشو بیارین توی یه کتابی به اسم مدیریت یک‌دقیقه‌ای، توی این قسمت سازمان درباره تغییر و اینا بود، بیاین بگین کی خونده، گفتم من کتاب رو خوندم، گفت خب این قسمت شما. رفتم، سرچ کردم چقدر دوست دارم اینو، چقدر حال می‌کنم با این، همون اِه، آقای راعی گفته بود، اینو گفته بود، من درست کردم، پروژه پایان‌ترم رو آوردم، بهش دادم، که این‌بار برعکس شد، یعنی امیرحسین می‌گفت من هیچی نمی‌فهمم از این، این چی داره می‌گه، اصلاً به من چه که تو سازمان این‌جوریه، مثلاً اون دوستم حسام می‌گفتش که که تو اسنپ می‌گفت آقا، من چیکار کنم؟ مثلاً فردای سرم که سازمان داره، من گفتم نه، ببین، بری این کارو بکنی این‌جوری می‌شه، یه چیزی داریم اینجا این شکلی، برای من جذاب بود. یکی اینکه خودتو با خودت فقط مقایسه بکنی، اونجایی که هستی، دو اینکه کتاب‌ها هر کدومشون یه زندگی‌یی بهت می‌دن، کتاب رو تو توسعه فردی می‌خونی مثلاً از انتشارات میلکان می‌خونی یا از یه جای دیگه‌ای می‌خونی، کتابه یه کمکی بهت می‌کنه، که رفتی یه جایی مثلاً دو تا حرف واسه گفتن داشته باشی، ارتباطتو حفظ بکنی، کتابِ حوزه تخصصی و فنیِ خودت، مثلاً تو حوزه‌ای که ما داریم کار می‌کنیم از نشرایی که فعالن نشر آموخته‌ست که کتاب‌های جو پولیتزی و اینا رو در واقع ترجمه می‌کنه، یا انتشارات آریا قلمِ که خب پیشرو تو این زمینه هست، نشرای خوبی‌ان. عادت به این کتاب‌ورق‌زدنه، داری ورق می‌زنی، مثلاً یه جایی بهت گفته کمپین تبلیغاتی، اینو، اونو، اونو رفتی، بهت گفته که به‌جاش برن ادوِرنس برات، اینو تو تبلیغات خیلی بیشتر می‌بینی. یهو تو می‌گی اِه، من کتاب مدیریت استراتژیک برندِ کِلر رو خوندم، توش نوشته بود که تداعیات برند در راستای اهداف برند باید باشد، ادوِرنس باید در راستای تداعیات برند باشد، این‌جوری باید باشه، این که نیست که، یه تبرق ساده بود آ، ولی چقدر بهت کمک کرده. به‌نظر من زبان انگلیسی و حالا برنامه‌نویسی و از نظر من، عادت به مطالعه، یعنی عادت به این کتاب‌خوندن، به این بوک‌کردنِ کتابه، به اینکه ورقش بزنی، ببینی چی، چون کتاب خوب الان زمانه‌ای هستیم که شما بخواهی بخونی، همه چیز پیدا می‌شه. دوست نداری، مثلاً می‌گی آقا من اصلاً نمی‌خوام کتاب تبلیغاتی بخونم، کتاب مارکتینگ اصلاً دوست ندارم بخونم، سنگینه برام. یه کتاب توسعه فردی دستت بگیر، ورق بزن، یه ورق می‌زنی اِه این چقدر باحال بود، کتاب بعدی، کتاب بعدی، کتاب بعدی. اینو دیدم تو آدم‌هایی که اصلاً کتاب نمی‌خوندن، یه کتاب خوب چقدر تأثیر داشته. آره معمولاً خودم این‌جوری بودم که یه نویسنده رو پیدا می‌کردم، مثلاً اشمیتو، امانوئل اشمیت، بعد می‌رفتم تمام کتاباشو می‌خوندم تمام می‌شد. می‌رفتم سلینجر رو پیدا می‌کردم، مثلاً این حالا تو حوزه رمان. ولی بعد یه مدت یهو انقدر حجم کارم زیاد شد که دیگه نمی‌رسیدم. یعنی،

می‌دونم خونه جنازه می‌شه. بعد یه روتین برای خودم گذاشتم خیلی کمکم کرد. از یک بهمن گفتم این لیست کتاب‌هایی که مثلاً استادم داده گفته بخون، باید شبی ۱۰ صفحه بخونی، حداقل. حالا شبی می‌تونستم بیشتر. شده مثلاً شبی بوده، مثلاً چشمام خون بوده، اون ۱۰ صفحه رو می‌خوندم و حتی یادداشت‌برداری، من واسه خودم اسکرین‌شات می‌گیرم، از توی کامپیوتر می‌خونم اسکرین‌شات می‌گیرم واسه خودم نگه می‌دارم که دفعه بعد دوباره بتونم یادم بمونه. این خیلی کمک می‌کنه، یعنی شما خودتون رو مجبور بکنید به این که یه کتاب بخونید. بعد وقتی کتابه رو خوندین به یه جایی رسید، کتابه تموم شد، می‌گین: خب، من کتاب بعدی. خب؟ یعنی می‌ری دوباره دنبال کتاب بعدی و به قول یه بنده خدایی می‌گفت: زندگی‌های نزیسته‌ی ماست دیگه. این که ما جای اون جای نویسنده انگار داریم زندگی می‌کنیم. و خیلی قشنگه. من دوتا پیشنهاد دارم برای، در واقع دوستانی که ما رو می‌شنوند. یکی من از تو‌دو (To-Do) استفاده می‌کنم، یکی وان‌نوت (OneNote). اینا جفت‌ش مال مایکروسافته. روی، راستش تو‌دو فکر کنم منتقل شد به وان‌دِر لیست. درسته؟ من هنوز از تو‌دو، نمی‌دونم ولی آره، من از تو‌دو دارم استفاده می‌کنم. این دوتا در واقع نسخه وب هم داره و اینتگریت می‌شه با هم و دیگه شما راحتین. من یه سری عادت‌های خیلی ریز، کتاب «عادت‌های اتمی» جیمز کلییر رو توصیه می‌کنم. خیلی ریز برای خودم دارم، مثلاً مدیتیشن، نماز اول وقت، سه مورد شکرگزاری. فکر می‌کنم من شیش، هفت ساله دارم این کار رو می‌کنم، هنوز روز تکراری ندارم. خب، باریک‌الله. یعنی خدایا شکرت که من نفس می‌کشم. خدایا شکرت که من با امیرحسین دوستم. خدایا شکرت که من اومدم اینجا و مثلاً می‌تونم با دوستان جدیدی پیدا بکنم. بله اینا بود، مثلاً ۲۰ صفحه کتاب نوشتم، ثبت تراکنش مالی، نوشتار روزانه، من روزی یکی، دو پاراگراف می‌نویسم. هر چیزی، مثلاً می‌رم می‌گم برای خودم، رفتم امیرحسین رو دیدم، امیرحسین خیلی خوب بود، خیلی خوش گذشت. یا مثلاً برعکس. امروز رفتم دوستم به جای اینکه به من دست بده، روشو کرد اون‌ور. چرا از من ناراحته؟ بعد تو که می‌نویسی حست خیلی راحت‌تر می‌شه. دغدغه ذهنیت می‌آد پایین‌تر. مثلاً نوشتم، «متمم‌خوانیِ دوره ارزش‌آفرینی». دِدیکیت (Dedicate) مشخص کردم، ۳۰ دقیقه پادکست، رفت و برگشت. این خودش خلأ مطالعاتی رو پر می‌کنه. ما کتاب‌های صوتی بسیار خوب داریم، اپلیکیشن‌هایی داریم که الان شما یه اکانت بخری، طاقچه بی‌نهایت، فیدی‌پلاس، نوار، به همه کتاب‌صوتی‌ها، در پادکست‌ها، آره، پادکست‌های درجه یک داریم، یعنی شما چه پادکستی می‌خوای؟ تو چه حوزه‌ای؟ تقریباً تو همه‌‌ی زمینه‌ها پادکست هست. همه چیز هست. آره، تاریخ می‌خوای بخونی، نمی‌دونم. حالا من اگر بخوام می‌تونم دونه‌دونه اسم پادکست‌ها رو هم ببرم که مثلاً اینا توشون خوبن. یا مثلاً کتاب بخوای. یه گو بگو، مثلاً بی‌‌پلاس، اگر حوزه تاریخی می‌خوای بخونی، چنل‌بی، توسعه فردی می‌خوای بخونی، هلی‌تاک، مثلاً فلسفه می‌خوای ذهنت درگیر بشه، آقا شناتو یه دونه تاریخی داره، چیه اسمش؟ پُوشه. آقا پُوشه رو گوش کنید، با صدای قشنگِ آقای مَدَدی. پاراگراف، بعد نمی‌دونم راوِق، اینا تو حوزه فلسفه هست که اگزیستانسیالیسم رو بررسی می‌کنه، انسانک، احسانِ ای‌بک‌چی، مثلاً اینا رو تو راه می‌تونی اپیزود گوش بدی، بیایی، بری یا کتاب صوتی. مثلاً الان من تو راه دارم می‌رم «سلطانِ خیابانِ مَدیسون» رو دارم گوش می‌دم، زندگی‌نامه دِوِی‌دِوگیِ اُگیلوی. بعد متمم‌خوانی دوره ارزش‌آفرینی، یه کورس از متمم فقط یه روز تو روز بخونم. نه همه‌ش‌ها، یه کورس. باز می‌کنم می‌شه ۵ دقیقه می‌بندم، تموم شد. و این‌هام تیک می‌خوره. تمرینِ زبان، روزی دوتا کلمه زبان انگلیسی یاد می‌گیرم. این دِریسِ از اول چه‌جوری می‌ذاری که هر روز دوباره اضافه می‌شه به لیستات؟ آره، یه چیزی داره، دیوریشن (Duration) داره، دیوریشن‌شو گذاشتم آلدِی (All Day). رعایتِ سم‌زدایی شبکه اجتماعی و گزارشِ شب. گزارشِ شب همونه. توی وان‌نوت من ۵ تا چیز دارم که حالا اینجا ندارم، یکیش همین روزانه‌نویسیه، یکیش ثبتِ شکرگزاری روزانه است، یکی ثبتِ اطلاعاتِ مالیه، یکیش یادگیریه. من یه تسک (Task) دارم تو روز باید یه چیزی یاد بگیرم. خودمو مُعَظَّف کردم به اون که یه چیزی یاد بگیرم. یه دونه ویدئو تو یوتیوب می‌زنم، می‌گم یاد گرفتم نتیجه‌شو می‌نویسم این تو. امروز یاد گرفتم که مثلاً در کمپین تبلیغاتی، به برند اَوِرنِس، ۱۰۰ درصد پایبند نباش، فلان چیز رو هم رعایت کن. در تبلیغاتِ ویدئویی فلان، و یکیش هم گزارشِ شبه. شب که می‌خوام برم بخونم، طاقچه رو که باز می‌کنم، مثلاً یه کتاب بخونم، چون داخل طاقچه، مِیل‌کانه رو داره، فیدیبو، آریا قلم رو داره و این دوتا جفتشون عشق‌های من‌ان. بعد سی‌تا هم که تو هیچ‌کدوم نیست، سی‌تا رو نوار داره. بعد شب می‌نویسم، می‌گم مثلاً امروز رفتم با امیرحسین صحبت کردیم، گپ زدیم، فلان کردیم، این‌جوری بود، این‌جوری بود، این‌جوری، این رو یاد گرفتم و این نوشتنه خودش خیلی کمک می‌کنه که ذهن آدم مُنسَجِم... درود بر شما، خیلی عالی و جذاب بود. مرسی ازت که دعوت ما رو قبول کردی و تشریف آوردی توی استودیویِ شنوتو و رادیو رشدینو. مرسی از شما شنوندگانِ عزیز و گرامی که تا این قسمت برنامه با ما همراه بودین. امیدوارم که رشدینو‌ایتی باشید یعنی بدونِ چشم‌داشت به بقیه همه کمک بکنیم که آآ این کار می‌تونه آینده خودمون و بقیه رو بسازه. به قول آقای شکوری می‌گفتش که «رئیسِ همه‌مون خداست». ما کار رو واسه خدا انجام بدیم، بهترین نتایج از توش در می‌آد. خیلی جذاب بود، من کلی چیزای جدید و باحال یاد گرفتم ازت. افتخار می‌کنم که آآ در اصل ما با هم آشناییم و افتخار می‌کنم که شما تو دوره رشدینو هم درس می‌دی، به ما این افتخارو دادی که بازارِ ویدئویی رو درس می‌دی و همین! مرسی. اگر سخن آخری داری... اِاَ، سخنِ آخر که من از همه‌تون تشکر می‌کنم، ببخشید سرتون درد آوردم. خواهش می‌کنم. و صحبت کردم. ما همیشه ته کلاس‌ها این جمله رو می‌گیم که «دنیا رو به اندازه یه لبخند به یه جای بهتری تبدیل بکنید». امیدوارم که شمایی که چه ما رو دیدین، چه شنیدین، اِاَ دنیا رو به اندازه یه لبخند به جای بهتری تبدیل بکنید. درود بر شما، امیدوارم پیروز و موفق باشید، ما رو تو شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید. دیگه چی می‌گفتیم آخر رادیو؟ یادم رفت، یه ماه و خورده‌ای ضبط نکردیم. به یکی کمک بکنید! خدا وکیلی خیلی آدما هستن که با یه حرکتِ کوچیکِ شما، نمی‌گم مادی، آآ با یه جوابِ تلفن دادنِ خیلی ساده، یه نفر زنگ می‌زنه، همین آقای گرجی که اونجا هست الان، به گوشیش خیره شد که ببینه کی زنگ زده. اِاَ جواب نمی‌دین به مادرپدرمون که شاید چشم‌انتظارِ جوابِ ما هستن، اینا همه آدمایی‌ان که همین اتفاقات مثلاً، گیرِ یه وامی، گیرِ یه امضایی، یه چیز آآ رو گوشیت، مادرت شیش‌بار زنگ زده، جوابشو نمی‌دی خب، همین این باعث می‌شه، من دیدم اون آآ معجزه دعای مادر خیلی خیلی خیلی خیلی جذابه. با توجه به اینکه این قسمت، قسمت اولی هستش که سال ۱۴۰۱ ضبط می‌کنیم، امیدوارم که همه‌تون با مادرپدراتون خوب و اوکی باشین و دعایِ خیرِ پدرومادراتون هم پشت سرتون باشه. من یه عادتِ دیگه هم دارم آخر چیز بگم، من هر شروعِ هفته، چهارشنبه به مادرم و پدرم اس‌ام‌اس می‌دم که سلام، التماسِ دعای شروعِ هفته. بعد این هفته تولدِ ۳۰ سالگیِ من بود، نوشتم سلام التماسِ دعای شروعِ هفته و شروعِ ۳۰ سالگی! و خیلی نتیجه دیدم ازش. باریک‌الله، خیلی خوبه، خیلی خوبه، درود بر شما. خدا ان‌شاءالله همه پدرومادرا رو حفظ کنه و اونایی که از دنیا رفتن هم قرینِ رحمت کنه. موفق و پیروز باشید، امیدوارم که خندون و پررشد و پرروزی و خوشحال باشید، بریم تا قسمت بعدی، خدا نگه‌دار. یاعلی، مدد، خداحافظ. خداحافظ.